مادرم استعداد زيادى در عصبانى كردن من دارد. البته هميشه اين استعداد را داشت نه اينكه حكايت الان باشد ولى خوب با بالا رفتن سن همه چيز تشديد مى شود و حوصله كم.
معمولا يواش صحبت مى كند. تقريبا زير لبى، بخصوص وقتهايىكه من ظرف مى شورم و صداى اب سدى در راه شنيدن زمزمه اوست. خواستار تكرار شنيدن مطلب مى شوم و مادرم باز هم با همان صداى از گوشه لب بيرون امده حرفش را تكرار مى كند. البته مطمئن نيستم كه همان مطلب را مى گويد يا نه. باز هم صوت در مرز گوشهايم متوقف مى شود و مغزم از دركش عاجز. 
بعد از چند بار پرسيدن عصبانى مى شود و مى گويد تو اصلا به من توجه نمى كنى و ماجرا از همين جا شروع مى شود. تمام كارهايى را كه از بدو تولد برايم انجام داده كه البته بسيارند و بسيار پشت سر هم رديف مى كند. از تنهاييش مى گويد.  سكوت خانه را دوست ندارد. از محله ما گله مند است كه چرا انقدر ساكت است.  انقدر مى گويد كه توان شنيدن را از دست مى دهم و دنبال راه فرار مى گردم.
من در اخر روزى پر سر و صدا به دنبال سكوت و ارامش مى گردم و مادرم بعد از يكروز ساكت و تنها به دنبال يك هم صحبت. نيازهاى متفاوت ما از همان بدو ورود من به خانه با مقاومت طرفين مواجه مى شود.
يك سوال را چندين بار به فواصل چند دقيقه مى پرسد و من بعد از پنج شش بار جواب دادن اعتراض مى كنم كه اين سوال را ده بار پرسيدى.  نگاهم مى كند و مى گويد. يادم نمى اد. خجالت مى كشم از درك نكردنش. از اينكه انگار باور نمى كنم كه حافظه مثل هزار چيز ديگر در كهنسالى ادم را ترك مى كند.
با خوردن مشكل دارد.  خيلى كم غذا مى خورد و از همه چيز ايراد مى گيرد. اين عادت هم مثل مورد اول از عادات ديرينه اش است.  كم شدن وزنش نگرانم مى كند. هر چيز كه فكر مى كنم دوست دارد را درست مى كنم و او هميشه موردى پيدا مى كند كه ايراد بگيرد. انقدر با سر چنگال غذاى توى بشقابش را بهم مى زند و جابجا مى كند كه ديگر تفكيك مواد تشكيل دهنده غذا ميسر نمى شود.
بيشتر از هر چيز از نخوردنش عصبانى مى شوم.  خيلى لاغر شده. مرتب استينهايش را بالا مى زند و به دستهايش نگاه مى كند. لاغرند و فرسوده.  مى گويد ببين چقدر لاغر شده ام و باز دور مكالمات بى پايان و بى سرانجام ما شروع مى شود.
دوست دارم رنگ به گونه هايش برگردد. توان به پاهايش. ويتامينها را صبح پهلوى ليوان چاييش رديف مى كنم. او نمى خورد. من اصرار مى كنم. او مقاومت مى كند و من عصبانى مى شوم.
امروز به من گفت يكروز كه نباشم افسوس مى خورى. غافل از اينكه من امروز هم كه بعضى وقتها بى حوصله ام افسوس مى خورم.  از اينكه عصبانى مى شوم از خودم بدم مى ايد. از اينكه لاغر شده نگرانم و از اينكه يكروز نباشد مى ترسم.
مكالمات خط خطى ما اما هر روز به كرات اتفاق مى افتد و حس شرم، ترس و نگرانى مانعى در وقوعشان نيست.

Category: Views

Sub-Category: Culture, Fun

Date: 4 ماه 3 ساعت قبل

For Country: World

Happened at: World