poem-nazanin-khatbari

گناه من چه بود ‌باور فانتزی‌های عاشقانه ‌طناب دار را بافتند و نفهمیدیم ‌جلاد همان قصه‌گوی شب‌های عاشقیست ‌بافتند ‌تمام امید‌های نیامده را ‌اینجا با آغوش باز ‌در انتظار ‌می‌دانم ‌اینبار هم چشم در چشمم ‌با لبخندی با بوی مسموم دروغ ‌صندلی را تو می‌کِشی ‌پاهای معلق قلبی که دیگر نیست ‌و تو فرشته‌ی مرگِ عشق ‌اگر خدایی مانده باشد ‌به بهشت دلخوشی‌های بیهوده دعوتی

9 ساله بودم که نوشتن را آغاز کردم با تشویق‌های پدرم که مرا با هدیه‌ی ناب کتاب آشنا کرد و مادرم که عاشقی را به من آموخت، ‌چندی گذشت تا فهمیدم این دلنوشته‌ها بوی شعر می‌دهد. میان همهمه‌ی کودکی و عشق به دانستن، نهال کوچک درونم با راهنمایی‌ها و تشویق‌های عموی عزیزم نورالدین هویدا و استاد ادبیاتم خانم دکتر پروین ناهیدی بالید و رشد کرد.خواندم و نوشتم، نوشتم‌و نوشتم تا اولین جایزه‌های مدرسه مراهر چه بیشترتشویق به سوی علم شعر کرد تا با خورجینی پر‌تر راهی سفر شعر شوم. دانشجو بودم که به فکر چاپ اولین کتابم افتادم،دانشجوی رشته‌ای بسیار دور از شعر‌، میکروبیولوژی که رد شعرهایم همیشه بر کتاب‌های درسی‌ام می‌درخشید.کتاب اولم با نام "این خیال کودکانه‌ی وحشی" در دو دفتر به چاپ رسید و مورد استقبال قرار گرفت.کتاب "این خیال کودکانه‌ی وحشی" به دومین دوره‌ی مسابقه‌ی بزرگ پروین اعتصامی راه یافت. سال ۱۳۸۷به کانادا مهاجرت کردم باز هم رشته‌ای دور از شعر بیو‌تکنولوژی، نوشته‌هایم بوی غربتی یخی به خود گرفت کتاب دومم به نام "رد غریبه‌ا‌ی بر برف" سال ۱۳۹۲به چاپ رسید.شعرهایی که مزه‌ی غربتی سپید می‌دادند. بعد از مهاجرت به کانادا آشنایی با جناب آقای امیر مهیم سلامی بود دوباره به دنیای لطیف شعر و دوستانی که شعر را لمس می‌کردند. با تمام وجود ایمان دارم شعرهایم خاموش نمی‌شوند هر چند گاهی کمرنگ‌تر اماباز هم می‌نویسم به سبک دل، با عشقی تا بینهایت.
کاش کنارم بودی
‌در برف سپید
‌با هم عروسک برفی خنده‌هایمان را می‌ساختیم
‌من تو را کمی مهربان‌تر
‌تو مرا کمی با لبخند
‌از راستی برایت چشم می‌ساختم
‌لبهایت را با حقیقت
‌قلبت را با وفایی همیشگی
‌میان این یخ‌زدگی دور
‌در آغوش هم آب می‌شدیم
‌ما می‌شدیم
‌کاش کنارم بودی
۲۸ژانویه ۲۰۱۸

زندگی گاهی نفس‌های به شماره افتاده‌ی پرنده‌ایست رفتنی
‌باد
باغ در گردباد حوادث
‌وتو چشم در چشم ستاره‌ا‌ی که من نیستم
۲۰جولای۲۰۱۸

گناه من چه بود
‌باور فانتزی‌های عاشقانه
‌طناب دار را بافتند و نفهمیدیم
‌جلاد همان قصه‌گوی شب‌های عاشقیست
‌بافتند
‌تمام امید‌های نیامده را
‌اینجا با آغوش باز
‌در انتظار
‌می‌دانم
‌اینبار هم چشم در چشمم
‌با لبخندی با بوی مسموم دروغ
‌صندلی را تو می‌کِشی
‌پاهای معلق قلبی که دیگر نیست
‌و تو فرشته‌ی مرگِ عشق
‌اگر خدایی مانده باشد
‌به بهشت دلخوشی‌های بیهوده دعوتی
۳دسامبر ۲۰۱۷

تقدیم به دوست و استاد عزیز جناب آقای امیر مهیم
‌در انتهای این روزها
‌این یخ‌زدگی بی‌ نام
‌در میان شمارش ثانیه‌های زشت
‌ترنم نگاه یک دوست وعده می‌دهد سلام را
‌من در کشاکش این سیاهی
‌به فریاد می‌اندیشم
‌به روزهایی که می‌آیند
‌مرا
نگاهم را
‌می‌برند به سواحل سلوک
‌بگذار شب را خجل کنم
‌حالا که دست‌های تو مرا به فریاد می‌خوانند
‌می‌خواهم عکس‌های سیاه را فراموش کنم
‌بگذار در این بی‌‌وزنی محض
‌به احترام چشم‌های تو
‌برای شعرهایم وزن ببافم
‌۳۰ ژانویه ۲۰۱۴

Author: Readers

Category: Culture

Sub-Category: Literature

Date: 6 ماه 1 هفته قبل

For Country: Canada

Happened at: Canada

پیوست به اجتماعات

Share this with: