news-two-problems-icc

کاشکی به جای "گنگره»، ما یک «انجمن» ایجاد کرده بودیم

اولا بنده در سن ۷۴ سالگی مطمئن نیستم که چقدر از هوش و حواسم سر جایش باشد و میدانم که بسیار پائین آمده و در حال نزول است، و این نوشته به هیچوجه خالی از لغزش و نقص نیست و پوزشم را بپذیرید. ولی آنچه را که تصور میکنم که میفهمم وظیفه میدانم با شما در میان گذارم، به امید اینکه منتشر شود. دوما، با کمال فروتنی اما به دور از دوروئی بگویم، تا بدانید، من مقلد هیچ‌کس و پیرو هیچیک از ایدئولوژیها و نظامهای موجود نیستم. و اگر با نظام اسلامی که اساسِ آن بر تبعیض است و به عقب نگاه میکند مخالفم و از ابتدا بوده‌ام، و چون میدانم که نظامی است بر آمده از نادانی عموم مردم، نادانی و گمراهی عموم ایرانیانِ اسلامزده و عقبمانده، و بدین لحاظ شخص یا اشخاص بخصوصی را مثل جناب خامنه‌ای تنها مقصر نمیدانم، اما مقلد «غرب» و مقلد نظام سوداگرِ  انگلیسی - امریکائی- کانادائی - استرالیائی - زلاندنوئی هم نیستم، چرا که اینهم نظامی است مبتنی بر خودخواهی و خودمحوری و سودجوئی و اسراف و زورگوئی و سلطه‌جوئی و تنازع بقا، و نظامی است مسبب جنگهای صدمیلیون کشته‌ای و بیخانمانیها و آوارگیهای دهها - میلیونی و مسبب انهدام محیط زیستِ کره زمین. پس با این نظام جهانگیر نیز سر ناسازگاری دارم و در جستجوی نظامی نوین و «پسامدرن» هستم. اگر اینهمه رفاه در کانادا میبینید، به یاد داشته باشید که دومین کشور پهناور جهان با منابع وافر و با فقط ۳۵ میلیون نفوس است، که بیشترشان هم «وارداتی» هستند (سالی بیش از ۳۰۰ هزار نفس و دهان). و ببینید و بدانید که با انهدام طبیعت و حیف و میل ذخایر طبیعی و کشتار و سرکوب اهالی بومی، چینین نظامی مرفه پدید آمده که اما نه تنها در دراز مدت که حتا برای آیندگان دو یا سه نسل دیگر هم پایدار نیست. نظام دلخواه من نظامی است بر پایه مهربانی و قناعت، و بر روش پندار و گفتار و کردار نیک، و احترام به طبیعت و هماهنگی با آن. نظام ایدئال من نظامی است آهنگین، همراه و همساز با بوم و حیوانات و نباتات زنده و اخلاقیاتی پسا مدرن (نه بداخلاقیات، ناراستیها و وحشتآفرینیهای دینهای کهنه ابراهیمی)، نظامی نوین که بر آمده از ایرانیت، انسانیت و جهانوطنی من است، و جهان برای نجات خود به آن نیازمند است، و لازم است شالوده‌های نوین چنین نظامی را من و شما برای نسلِ پسین فراهم آوریم.
 
این مقدمه را به این سبب آورده ام تا اولا بدانید نگاه من به کجاست و چگونه، و ثانیا فلان خانم جوان و مدرن که در اینجا بزرگ شده و دانشگاه رفته و دانش‌آموخته و وکیل شده یا دکترا گرفته و انگلیسی را فوت آب مثل انگلیسی - کانادایان صحبت کرده یا آن خانم یا آقای مسلمانِ تازه به دورانِ انگلیسی رسیده و حالا هر چه را که به انگلیسی شنیده یا خوانده همچون، بلکه بالاتر از، نص صریح قرآن خویش پنداشته، باخواندن مطلب من آشفته نگردد که «این که با آن همخوانی ندارد». بداند که  دیدگاه اینجانب، که هم از آن دیپلمهای دانشگاهی در بالاترین سطوحش و از نامدارترین دانشگاهها با درجه ممتاز دارد، و هم از کودکی در محیطی با فرهنگ و زبانهای فرنگی بزرگ شده است، «ورای» چارچوب متعارفی سخن میگوید که آن خانم یا آقا با آن آشنا شده است. پس مرا ببخشد.
 
من «می» های «میروم» و «میآیم» را هم با فعلش سرهم مینویسم زیرا، به رغم شیوه‌ای که چند دهه‌ای است «بیخود» متداول شده است، عقلانیتی در آن نمیبینم. «می» یک واژه مستقل نیست که جدا نوشته شود، به خودیخود معنای مستقل ندارد که جدا نوشته شود، مگر منظور شرابِ ناب باشد! واژگان مرکب هم باید سر هم نوشته شود. مثل «کتابفروشی». «کتاب‌فروشی پگاه»، چنانکه در تابلوی آن مغازه در خیابان یانگ میبینیم غلط است. زیرا «کتابفروشی» فقط یک کلمه است، نه دو کلمه، یک کلمه مرکب است، نه دو کلمه‌ی مستقل. این جدانوشتنهای بی‌دلیل و بیخرد، نشان از روحپارگی ایرانیان دارد. و این بیماریهای جامعه شناسانه را باید درمان کنیم.
 
موضوع
در این چارچوب فکری است که اما سخن من امروز در باره موضوعی است محلی و بسیار خودمانی. در باره اشکالات اساسی «کنگره ایرانیان کانادا» ست. کاری است که چند سالی است شمار بسیاری از ایرانیان همت کرده این «کنگره» را بر پا داشته، بحثها و گفتگوهای بسیاری انجام داده‌اند و کم‌کم به رغم تفاوتهای عقیدتی و رفتاری و اختلافات ناشی از آن، و به رغم جاهطلبیها و کاستیهای دیگرِ انسانی، برای جماعت ایرانیان کانادا جائی در جامعه کانادا باز کرده‌اند. من از همه این آقایان و خانمهائی که در این کار تلاش کرده اند و سهیم بوده اند سپاسگزارم، و قدرشناس یکایک ایشان هستم، چه بنیانگزاران، چه گردانندگان کنونی «کنگره».
 
اما اشکالاتی ساختاری میبینم که به گمانم اگر به آنها پرداخت نشود، آگاه نشویم و آنها را برطرف نکنیم، حرکتها و تلاشهایمان مشکل میماند. چنانکه اشکالات و دعواهائی هم در مجمع عمومی اخیرِ کنگره پدید آمد که به ظاهر شکل شخصی و جناحی داشت، اما، من دوست دارم که آنها را ناشی از نواقص اساسنامه‌ای و تعبیر و تفسیرهای متفاوت در مورد چگونگی برگزاری صحیح انتخابات و بر گزاری مجمع عمومی و تعیین حد نصاب برای رسمیت یافتن آن مجمع و نشست بدانم. اساسنامه‌ی هر انجمنی، خشت اول سازماندهی آن انجمن است و «خشت اول چون نهد معمار کج».
البته از دیدگاه من مشکلات پایه‌ای و ساختاری انجمن ایرانیان کانادا دو طیف است. یکی اِشکالِ اساسنامه‌ای است، دیگری اِشکالِ روانجامعه - شناسانه، در روانشناسی جمعی… که به اختصار هر دو را شرح میدهم.
 
۱) اشکال اساسی تشکیلاتی و اساسنامهای
شکی ندارم که یکی از دو اِشکال  اساسی ما که در آخرین نشست همگانی (مجمع عمومی) به صورت بحران و تخاصم شخصی و جناحی بروز کرد، تا اندازه بسیار، ناشی از اشکالات اساسنامه کنونی است.
 
الف)Articles of Association instead of By-Laws
کاشکی به جای «بای لاز»، «ارتیکل آو اسوسییشن» داشتیم و به ثبت میرساندیم. و کاشکی به جای «هیئت مدیره»، «هیئت اجرائیه» یا «گروه کارداران» میاوردیم.
اشکال بسیار مهم و اساسی (حتا پس از «اصلاحات» پیشنهادی) اینست که این «مجموع قوانین و قواعد» اساسنامه‌ای ما بیش از حد به «هیئت مدیره » و به «روابط قدرت» میپردازد، به نحوی که براساس آن انگار «هیئت مدیره» همه کاره و بقیه هیچکاره میشوند. چنانکه میبینیم در ابتدا «کاندیداها» یا «نامزدها» مهربان و خاکیند اما هنگامی که تبدیل میشوند به «منتخبان» و به منصب و مقام رسیدند مطابق اساسنامه به ایشان مشتبه میشود که اینان «مدیر»‌اند و اداره کننده‌ی همه ایرانیان-کانادائیان این کشور، که عملا هم میبینیم رفتارشان خودبخود (بر پایه اساسنامه) چنین میشود. منظور من اشاره به اشکالات ساختاری ومعنائی اساسنامه است (نه به تغییر شخصیت افراد پس از رسیدن به «قدرت» که آن هم واقعیتی است امامقوله دیگری است). قلمفرسائیهای خارج از حد در اساسنامه، «امر به معروف و نهی از منکر»های انگلیسی مآبِ غیرضروری و دست و پا گیر، گزینشهای سنگینِ سمانتیک، «کنگره» را از حالت و شکل یک «انجمن» دوستانه به سازمانی شبیه یک «شرکت» و بنگاه با آمریت مرکزی تبدیل کرده است. مثلن اگر به جای «قانون و قواعد» به «اساسنامه» دل بسته بودیم، اگر به جای «هیئت مدیره» از اصطلاحِ «هیئت اجرائیه» (یا «گروه کارداران») استفاده میکردیم و  Executive Committee instead of Board of Directors
 Articles of Association instead of By-Lawsنتیجه و معنای متفاوتش این میشد که ما یک «انجمن» داشتیم، نه یک «شرکت» و اینکه منتخبان (نمایندگان منتخب ما)  نسبت به خواستهای اعضا «مجری» هستند نه اینکه «مدیر» بر اعضا. و اگر از اصطلاح «گروه کارداران» به جای «هیئت مدیره» استفاده میشد یا بشود، از همه بهتر است، هم پارسی است نه عربی، هم میگوید و همیشه یاد آور میشود که کاندیداها برای «کار کردن» آمده‌اند و انتخاب شده‌اند، نه برای «ریاست»، و چون کار کردنِ بدون مزد هم هست پس «رقابت» کم معنا و «همکاری» پرمعناتر میشود.
 
بGeneral Assembly instead of General Meeting (
اساسنامه لازم است تصریح کند و یاد آور شود که «نشست همگانی» (مجمع عمومی)‌ بالاترین مرجع تصمیمگیری این انجمن (کنگره)‌ است ولی اساسنامه کنونی این کار را نمیکند. در اساسنامه کنونی (مجموع قوانین - «بای لاز»)، این اصل یا «ماده» تصریح نشده است. برای بیشتر نشان دادن  اهمیت «نشست همگانی» یا «مجمع عمومی» (نه «میتینگ» عموی)‌  از کلمه  «اسِمبلی» استفاده شود نه «میتینگ». نشست همگانی  فقط یک «دیدار» یا «میتینگ» نیست و باید از دیدار ها و «میتینگ» های هفتگی یا ماهانه «هیئت مدیره» متمایزتر شود. اینها فقط از باب مثال است. کل «اساسنامه» ما در همین مایه‌های «سمانتیک» نیاز به بازبینی و تغییر دارد.
 
ج) Association instead of Corporation
کاشکی به جای «گنگره»، ما یک «انجمن» ایجاد کرده بودیم، و به جای «کورپوریشن» یک «اسوسیِشن». «کورپوریشن»، شرکت به صورت بنگاه را تداعی میکند در حالی که «انجمن»، گردهمائی دوستانه‌تری را تداعی میکند. البته اشتباه نشود، «انجمن» یا «اسوسییشن» را هم میتوان مِثل «کنگره» به ثبت رساند. استفاده از کلمه «کنگره» به جای «انجمن» گوهرِ همبستگیمان را زمخت میکند. حال اگر زمخت دوست دارید، خود دانید. در واقع استفاده ما از کلمه «کنگره» یگ تقلید فرهنگی بوده است و اصل و اصالت «انجمن» ایرانی خودمان را ندارد. میدانم که خیلیها، حتا در میان اعضای انجمن ایرانیان که از ایران هم جداً دفاع میکنند، همچین که میشنوند «اصالت ایرانی»، ته دلشان فکر میکنند «اخ» و «عقبمانده». اما ایرانیِ آزاد را با ایرانیِ سرکوبشده و تسلیمشده اشتباه میگیرند.
 
د) صدارتِ مجمع عمومی به جای «ولایت»ِ «هیئت مدیره»
این اساسنامه دارای ۷۵۰۰ کلمه است که ۵۶۶۰ کلمه آن مستقیما به «هیئت مدیره» مربوط میشود!
اصل ۴:  تحت عنوان «هیئت مدیره» دارای ۲۴۰۳ کلمه است. ولی کاشکی فقط همین بود. بیشتر اصلهای اساسنامه باز مستقیم یا غیر مستقیم به هیئت مدیره مربوط میشود:
اصل ۵ : انتخاب هیئت مدیره های منطقه ای (ناحیه ای) : ۵۵۷ کلمه، مستقیماً مربوط
اصل ۷: کارگزاران (ماموران) که ترجمه «آفیسر» باشد:‌ ۱۰۹۰ کلمه، مستقیماً مربوط
اصل ۸ (دپارتمانها) و اصل ۹ (شعبه‌های ناحیه‌ای ) باز مستقیما به هیئت مدیره مربوط میشود: (۵۸۶ + ۲۱۳)=۸۰۹ کلمه
جمعا میشود ۵۶۶۰ کلمه از کل ۷۵۰۰ کلمه اساسنامه که مستقیما به «هیئت مدیره » مربوط میشود. تازه بقیه بندهای اساسنامه، جز اصل اول که مربوط به هدفهای «کنگره» است، باز همه کمابیش به هیئت مدیره مربوط میشود و کمابیش از آن اسم میاورد!
در مقابل این «ولایتِ» «هیئت مدیره»‌، اون وسط مسطا، اصل ششم اساسنامه به «میتینگ عمومی» («مجمع عمومی» یا به زبان پارسی «نشست همگانی») مربوط میشود که فقط ۳۲۶ کلمه به آن  اختصاص داده شده است! که آنهم نیمیش در باره تفاوت میان نشست کنگره‌ی «اصلی» با نشستهای «شعبه‌های» «ناحیه‌ای» است و نیم دیگر در باره روش محاسبه «حد نصاب»ِ لازم برای رسمیت یافتنِ «میتینگ»! که آنهم با پدیدار شدنِ رای الکترونیکی در ابهام مانده، اختلاف و کشمکش به بار آورده که به نزاع منجرشده است. نکته مهمی که باید در این اصل گفته شود اینست که  «نشست همگانی (مجمع عمومی) بالاترین مرجع تصمیمگیری کنگره است» که در این بند تصریح نشده است. مشارک و شرکت گسترده‌ترِ عضوها در «نشست همگانی» (مجمع عمومی) طبعا تا حدی در گرو تصریح اساسنامه‌ایِ اهمیت و «صدارت» این مجمع در تصمیمگیریهاست. یعنی که «نشست همگانی» (مجمع عمومی) در صدر باشد نه «گروه کارداران» (یا «هیئت اجرئیه» یا «هیئت مدیره»)، و توانائیهای عضو انجمن در اظهار و اعمال خواستهایش در این نشستِ همگانی باید دقیقاً تصریح و تضمین شود. که متاسفانه اساسنامه کنونی در این مواردِ مهم سکوت میکند. زیرا بانیان کنگره و عضوهای «هیئت مدیره» میترسیدند و میترسند و دوست  ندارند حاکمیتشان زیر پرسش رود، معلوم نیست زیر پرسشِ کدام بی سر و پائی رود.
 
ر) اصول منفی و دست و پا گیر: این اساسنامه پر از قواعد انظباطیِ دست و پا گیر است، که کمترین بوئی از مهربانی و همبستگی در آن به مشام نمیرسد، بلکه جو عدم اعتماد و حتا بی‌احترامی در آن به چشم میخورد‫. به عنوان مثال از کاندیدها عدم سو پیشینه میخواهد. بیشتر مواد و مفاد اساسنامه کنونی برای دست و پا بستن است، مثلا شمار اعضای هیئت مدیره و شمار «دپارتمانها» در اساسنامه از پیش تعیین شده است در حالی که لزومی به چنین انعطاف ناپدیریی نیست. میدانم که دوستان، مخصوصا دوستان حقوقدانمان خواهند گفت که «همه کورپوریشنها چنین‌اند»! اشتباه میکنند! اساسنامه یا «آرتیکلز آو اسوسیشن» طبق قانون فقط به یک حد اقلِ اطلاعات در مورد نام و مکان و هدف و مسئولیت حقوقی انجمن و شرایط انحلال آن نیاز دارد، و هیچ نیازی به جزئیات سازماندهی داخلی انجمن ندارد. بسیاری از موارد را هم  قانون خود تعیین کرده است، و نیاز به تکرارش در اساسنامه نیست یا کافیست عیناً کپی شود. و آنچه را که قانون تصریح نمیکند و دستور نمیدهد لازم نیست که ما از دیگران «تقلید» کنیم. تقلید ما را پیشتاز نمیسازد، بلکه فقط دنباله رو میکند. در جهانی که روزانه در حال تغییر است تقلید یعنی «در جا زدن». من برای ایرانیتِ امروز و فردا بیش از این امید و آرزو دارم: «خلق را تقلیدشان بر باد داد» و تسلیم کرد. عقل و خردمندی و «ابتکار» و «شجاعت» و راستگوئی و درستگاری و عشق و مهربانی است که ما را در انسانیتمان ممتاز میسازد.
 
س) برای آیندگان در اساسنامهمان تعیین تکلیف نکنیم! بسته به شمار کاندیداها شاید امسال وضع ما طوری باشد بخواهیم ۹ نفر و سال دیگر بخواهیم ۱۵ نفر یا فقط ۵ نفر در هیئت «اجرائیه»  («گروه کارداران») خود داشته باشیم! اعضای انجمنند که در هر زمان باید بتوانند تصمیم بگیرند و در تصمیمگیری خود آزاد باشند. اما اساسنامه دست ما را در این مورد میبندد. در همین نشست اخیر که دو گروهِ ۶ کاندیدا و ۴ کاندیدا نامزد بوده‌اند. خوب بود میتوانستیم هر ده کاندیدا را جزو «گروه کارداران» با کف زدن بر گزینیم. اساسنامه یعنی اصول ثابت. پس، در این دنیای به سرعت متغیر، تا جائی که میتوانیم و از لحاظ قانونی اشکالی نداشته باشد، کمتر شرط و شروط بگذاریم تا تشکیلاتی داشته باشیم انعطافپذیر. به من و شما چه آمده که برای آیندگان تعیین تکلیف کنیم که چند نفر باید در گروه کارداران فعالیت کنند. کاری به رسم و رسوم متداول نداشته باشید. اگر میخواهید سرآمد باشید، ضمن احترام به رسم و رسوم، عقل و مهرتان را به کار برید و اصلاحگرا باشید در جهت صلح آفرینی. که از پیشینیان یا آنان که در جا میزنند پیش افتید. چرا باید در مورد چند و چون «دپارتمان»های خود در اساسنامه تعیین تکلیف برای آیندگان کنیم؟ این بندهای دست و پاگیر جایشان در اساسنامه نیست و نباید باشد. دست «اعضا» و «نشست همگانی» را باز بگذاریم تا مطابق شرایط روز که در این ۷۰ سال اخیر با سرعت متزاید و اکسپونانسیل دایم تغییر میکند دست خود و آیندگانمان را باز گذاریم. تا اعضای بیشتر و تلاشگرتر و همیشه مجمع عمومی مثبتتر و گرمتر و مهربانتر و کاراتری هم داشته باشیم.
از همه مضحکتر در اساسنامه فعلی ادعای وجود و تعیین تکلیف کردن برای نهادهای «ناحیه‌ای» (منطقه‌ای، استانی) است که هنوز وجود ندارد‫! من و شما در انتاریو چه کاره‌ایم که برای ایرانیان «کلمبیای انگلیسی» تعیین تکلیف کنیم که چگونه «باید» خود را سازمان دهند؟ البته چون میخواهیم کنگره یا انجمنمان نماینده ایرانیان سراسر کانادا باشد، ناچاریم در اساسنامه مطرح کنیم. اما شکل همکاری و سازماندهی  باید همراه با عدم تمرکز و با خودمختاری انجمنهای محلی و برابری سازمانهای محلی، از جمله انتاریو باشد، نه آنکه ایرانیان انتاریو بر دیگران «سر» باشند.
 
ص) چقدر شرط و شروط، آنهم منفی؟ و بعد، چرا اینهمه دست و پا گیری و تعین شرایط منفی: مثلا اینکه برای عضو بودن باید ۱۸ سال داشت. ۱۸ سال؟ نخیر، ببخشید، ۲۱ سال!  شاید برای بعضیها این تعیین سن عادی و مقبول باشد، برای من نیست. روزگاری شکل انتخاب شدن و حتا انتخاب کردن این بود که باید «ذکور!» (مرد) باشید، و «نسوان» یعنی بانوان از این حق رای محروم بودند! امروز هم انگار بچه‌های جوانترِ ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ ساله‌ی نادان صف بسته‌اند که کنگره دانای ما را فتح کنند و باید به اتهامِ عضو «جوان» بودن جلوی این «فتح قریب» را طی ماده‌ای در اساسنامه بگیریم! چرا باید سن تعیین کرد؟ چرا به جای ۲۱ سال ۲۰ سال نباشد یا۱۸،  ۱۷ یا ۱۶ سال؟ «والله» بچه‌های ۱۲ ساله‌ای و نو جوانان ۱۴ ساله‌ای را میشناسم که از بسیاری بزرگسالانی که عضو هستند، مثبتتر، داناتر و مفیدترند. حالا این که چیزی نیست، ممکن است بگوئید همه انجمنها طبق روال معمول همین شرایط سنی را میگذارند، ما هم که «الحمدالله» مقلدیم. خب اگر هم اینطور فکر میکنید که یک آدم ۲۰ ساله هنوز جوان است و شایسته عضویت «نرمال» انجمن نیست، خب کاری ندارد، به او رای ندهید! باید حتماً اساسنامه به شما حکم کند؟ خودتان عقلتان نمیرسد؟ نکته دیگر:  چرا برای کاندید شدن باید شخص اینقدر وقت در  فلان جا سکونت داشته باشد، چرا؟ و چرا نه یک ماه یا یک روز کمتر؟ چرا باید دستکم یکسال عضو بوده باشد؟ چرا در اساسنامه باید برای کاندید شدن اینهمه شرط و شروط گذاشت، «اگر نه «خدا» هم باشید اجازه نمیدهیم کاندید شوید»! ما کی هستیم که این شرط و شروط را گذاشته‌ایم؟ مگر هر کس عقل کافی ندارد که به چه کسی رای بدهد؟ به فلان جوان ۲۰ ساله یا ۱۴ ساله یا پیرمرد ۷۴ ساله رای بدهد، یا ندهد؟ به کسی که تازه از راه رسیده رای بدهد یا ندهد. چرا باید تهیه کنندگان اساسنامه که لابد خود را فهمیده‌تر و «خاتم الفهمیدگان» میدانند در اساسنامه برای رای دهندگان تعیین تکلیف کنند؟ همین کم مانده بود که تصریح کنیم کاندیداها چه نوع پوششی داشته یا نداشته باشند! چطور است که از آقای جنتی هم، تا هنوز زنده اند، برای شرایط کاندید شدن کمک بگیریم؟!
هر کس بخواهد باید بتواند در هر زمان کاندید بشود حتا اگر فقط یک روز قبل یا همان روز عضو شده بوده باشد. خب بهش رای ندهید! به عنوان نمونه کسی را میشناسم که همان روز که کاندید پارلمان کانادا شد (بهار ۱۹۹۷)  همان روز هم عضو حزب مربوطه شد و برای آن حزب هم نسبت به گذشته چند در صد بیشتر رای آورد، پس شرط نگذاشتن چیز بدی نبود و نیست. نمونه چشمگیرتر، فلان وزیر و کاندیدای رهبری فدرال حزب محافظه کار در فرصتی که پیش آمد یکهو شد رهبر حزب لیبرال و نخست وزیر لیبرال کبک‫! و چه کسی است نداند که «تام مولکر» هم که وزیر محیط زیست دولت لیبرال کبک بود یکهو شد رهبر حزب نیودمکرات کانادا، و چیزی نمانده بود که نخست وزیر نیودمکرات کانادا هم بشود، که اگر در اواخر کارزار انتخاباتی، خودش و ارکان حزبش دو سه اشتباه بزرگ نکرده بودند، به جای ترودو نخست وزیر کانادا شده بود. نشست همگانی است و اعضای انجمن هستند که تصمیم میگیرند و باید بتوانند تصمیم بگیرند به چه کسی و به هر که میخواهند رای بدهند یا ندهند، نه «هیئت مدیره»، نه بنیانگزاران «کنگره»، نه اساسنامه.
 
ط) نگرانی مالی!
نمونه دیگری از یک اصل بیهوده و بیجا: اساسنامه میگوید اگر از جائی، کسی، کمک مالی 10000 دلار یا بیشتر داد، باید همه اعضا مطلع بشوند. خب معنایش این است که اگر 9999 دلار داد لازم نیست مطلع شوند. آخر این چه بندهایی است که در اساسنامه میگنجانیم؟ که البته نشانه‌ی مشکلات روانجامعه - شناسانه و عدم اعتماد جمعی ما به خودمان است.
بدیهی است که وضعیت مالی انجمن باید در همه حال شفاف و روشن باشد، چه ۱۰ هزار دلار، چه ده دلار، چه یک دلار. ایکاش هر ماه یا هر سه ماه، خزانه دارمان وضعیت مالی انجمنمان را به طور دقیق و شفاف منتشر میکرد. کاری است سهل و ساده. که البته در این مورد هم لازم به درج یک ماده جدید در  اساسنامه نیست، بلکه عضو انجمن است که باید در انتخاب خزانه دار وسواس نشان دهد و خردمند باشد و انتظارات خود را صریح و مودبانه و بی تعارف بیان دارد.
 
ط) در اساسنامه بعضی جمله ها ناقص یا معنا و مفهومش مبهم بلکه ضد و نقیض است. فقط به یک نمونه اشاره میکنم که در همان آغاز اساسنامه آمده و مربوط به آدرس و نشانی «کنگره» است که در یک بند و جمله میگوید نمیتوان آدرس را تغییر داد مگر با اصلاحیه اساسنامه‌ای، و در بند و جمله پیشین میگوید هیئت مدیره میتواند هر سال آدرس را تغییر بدهد! در ذیل جهت ملاحظه خواننده عینا آن دو بند و جمله کپی میشود ( ابتدا متن انگلیسی را میاورم چون  مرجع اصلی است و سپس متن فارسی را که صرفا ترجمه غیر رسمی آن است):
SECTION 1. Principal office. The principal office of the national ICC for conducting its business will be determined by the national board of directors on an annual basis. SECTION 2. Change of Address.The location of the ICC's principal office can be changed o­nly by amendment of these by-laws and not otherwise.
بخش 1 .دفترِ اصلی. محلِ دفترِ اصلیِ کنگره را هر ساله هیات مدیره‌ی ملیِ کنگره تعیین میکند.
بخش 2 . تغییر آدرس. محل دفتر اصلی کنگره فقط از طریق تغییر اساسنامه امکان پذیر است.
 
ع) عدم تمرکز بهتر از مرکزیت است
یکی دیگر از جنبه های ناپسند اساسنامه تمرکز قدرت در انتاریو و تورنتو ست. اساسنامه فقط به این قناعت نمیکند که بگوید دفتر اصلی در تورنتو - انتاریو ست، بلکه تصریح میکند که این هیئت مدیره و دفتر مرکزی حق دخالت و تعیین تکلیف یا سرپرستی و هماهنگکنندگی برای نواحی دیگر دارد. در حالی که بهتر و صحیحتر آن باشد که ایرانیانِ نواحی دیگر، تصمیم گیرندگان انجمن خود باشند و پیکانِ تصمیمگیریها از پائین به بالا باشد نه  از بالا به پائین.
 
2) اِشکال بزرگ دوم، اِشکال روانجامعه-شناسانه : «شتر دیدی ندیدی»
 
چه کسی است که نداند اشکال دوم چیست ؟ همه میدانند اما متاسفانه اکثرا فقط به طور ناخودآگاه. اکثرا چشم میبندند و گوئی از طرح و بیان آن به شدت بیم دارند و در هراسند، بلکه از طرح آن «وحشت» دارند. موضوعی است «تابو»، در باره‌اش نباید حرف زد. در جامعه‌ای که اختلاف سلیقه و عقیده «سیاسی» و کشورداری هنگامی که به «ایران اسلامی» یا به طور کلی به «ایران» مربوط میشود به نحو بیمارگونه‌ای حساس و مفرط است و برای بسیاری همراه با «ترس» و وحشت است، حفظ یک تعادل سالم از ضروریتهای بنیانی برای ایجاد، حفظ و گسترش «همبستگی» و جهت درمان یک بیماری اجتماعی و کشورداری، «سیاسی» و پولیتیک است. «هیئت مدیره»‌ها از آغاز تا به امروز که من همواره از همه اعضا و داوطلبانِ تلاشگرشان بسیار سپاسگزار بوده‌ام و هستم، و قدردانی خود را همیشه ابراز داشته‌ام، تلاشی یا توانی قابل ملاحظه برای رعایتِ این تعادل از خود نشان نداده‌اند. بعضی «سرنگونی» نظام را هدف گذارده‌اند، گاه همراه با شعار چندش آور «مرگ بر»، و بعضی چون گروهِ کنونی در جهت معکوس، به طوری که به «لابیگری» جمهوری اسلامی متهم شده‌اند. خب، من نمیدانم، اگر «لابی» هستند (که به نظر من نیستند و اگر بودند چندان اشکالی هم ندارد، زیرا برای من شفافیت مهم است) باید اعلام کنند، و اگر نیستند باید آن تعادل را رعایت کنند و در مورد مسائل دردناک و وحشت آفرینِ ناشی از آن نظام اسلامی، یا دستکم در مورد تضاد میان مفاد قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران با اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر که ایران نیز امضا کننده آن است، سر خود را زیر برف نکنند که «شتر دیدی ندیدی».
من تلاشها و بیلان کار گروه کارداران کنونی را بسیار ارج مینهم و بسیار مثبت تلقی میکنم، و قدرشان را میشناسم، اما حیف که در مورد مهمترین موضوع موجودیت ما یعنی تمایز میان ایران و نظام سیاسی کنونیش ضعیف عمل کرده است.
اینکه روابط دیپلماتیک میان ایران و کانادا برقرار شود یک چیز است و ۱۶۰۰۰ نفر هم آن را با امضای خود تایید کردند و من نیز یکی از هواداران و فعالانش بودم؛ اینکه عملیات تروریستی در تهران را محکوم کنیم یک چیز است و دیدیم عموما آن را محکوم کردند و چه همبستگیِ خوبی هم ایجاد شد، و من نیز کمک و تشویق کردم و پول دادم؛ که در هر دو مورد به زعم من کار دوستان « هیئت مدیره» به «ریاست» بیژن احمدی بسیار کارا و عالی بود، اما اینکه همین مجریان و مسئولان «کنگره» در پی تظاهرات اعتراض آمیز آرام و گسترده مردم در سراسر ایران موضعی بگیرند که عینا یا حتا محافظه‌کار‌تر و ضعیفتر از موضع خودِ حکومت اسلامی ایران باشد و در اعلامیه‌شان کمترین اشاره‌ای به خواستهای صریحا ابراز شده مردمِ ایران در این تظاهراتِ عمدتاً آرام و متمدنانه نکنند (شتر دیدی ندیدی) و از فرصت استفاده نکنند که همبستگی ایجاد کنند و محترمانه از دولت اسلامی خواستار رعایت اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر که ایران امضا کننده آن است بشوند و از فرصت بهره نجسته خواستار رفراندم برای تغییر قانون اساسی کنونی ایران، و پایان دادن متمدنانه و آرام به نظام اسلامی بشوند، یک چیز دیگر. حتا رئیس جمهور اسلامی، پرزیدنت روحانی، دو ماه پس از این تظاهرات خواستار رفراندم برای تغیر قانون اساسی شد. اما هیئت مدیره کنگره حتا نیمی از این شجاعت و شهامت را برای اتخاذ یک موضعگیری انساندوستانه و ایراندوستانه و کانادا پسندانه که مورد قبول عموم ایرانیان (ایرانیانِ کانادا و ایران) باشد از خود نشان نداد. دستکم پیشنهاد رفراندم رئیس جمهور محترم و منتخب را میتوانست استقبال کند که نکرد. این اشکالِ دوم، اشکال ناتوانی جماعت ما در ایجاد تعادل و در پذیرش آرام و خردمندانه‌ی وجود یک مسئله عمیق و کمک به یافتن راه حلِ آن. این مسئله را باید باز کرده، از باز کردنش نهراسیم و یکبار برای همیشه بر طرف کنیم. میدانم که امکانپذیر است. این عدم تعادلهای ناشی از یکسونگری، از هر دو سو، به انسجام کنگره لطمه میزند و تا وقتی که نتوانیم به طور باز و آرام در باره‌اش گفتگو کنیم، مانعی است روانجامعه ‫- شناسانه و مانعی است بیمارگونه، مانعی در جهت همبستگی و پیشرفتِ ایرانیان و انجمنمان. باید از دیدنِ فیل و شتر نترسیم و یاد بگیریم به آرامی و با مهربانی در مورد فیلِ انگلیسی و شترِ عربیمان (نظام اسلامیِ کنونی در ایران) هم گفتگو کنیم.
 
در آینده حفظ چنین تعادلِ «پولیتیک» (کلمه «سیاسی» که در اصل به معنای «تنبیه کردن» است را به کار نمیبرم و شما هم نبرید، که به اندازه کافی «تنبیه» شده‌ایم!) لازم و حیاتی است و کسی که توانش یا شجاعتش را در خود نمیبیند، لطفا در مسئولیتپذیریهایش تامل و درنگ کند و عمیقتر بیندیشد. همواره به یاد داشته باشیم که علت وجود انجمن یا «کنگره» ایرانیان کانادا - یا ایرانیان هر جای دیگر - با علت مهاجرت ایرانیان و ترک زادگاهشان ارتباط مستقیم دارد. سرمان را خانمها و آقایان، دوستان ارجمندی که تصور میکنند و میگویند این «سیاسی» است و ما کاری به «سیاست» نداریم، سرتان را مثل کبک زیر برف نکنید! پیشنهاد من یک کار «سیاسی» به معنای اخص کلمه نیست. این یک کار جامعه - روانشناسانه است، یک کار انساندوستانه و ایراندوستانه است. ما حزب نیستیم ، دنبال منافع و خواستهای یک گروه خاص نیستیم، به عنوان فرد، هر کداممان مختاریم و عقیده شخصی خود را داریم، اما به عنوان یک انجمن ایرانی-کانادائی از هیج جناحی، مجاهدین خلق یا سلطنت طلب یا جمهوریخواه یا اسلامی یا جنبش سبز یا بنفش، از چپ یا از راست، از هیچ جناحی حمایت یا هواداری نمیکنیم. ما صرفا پرسش میکنیم از ایرانیان و گوش فرامیدهیم که بدانیم به راستی چه میخواهند، چه میخواهیم. چه وجه مشترکی همگی داریم. من میدانم یک وجه مشترک چیست: «آزادی». ما نماینده‌ی همه ایرانیانِ کانادا هستیم و در محیطی آزاد و خالی از ترس و وحشت میخواهیم آزاد باشیم که بشنویم هرکس چه میخواهد و در جمعمان چه گرایشاتی وجود دارد تا دریابیم آنچه را که مشترک همگان است، تا خواستها و آرزوهای نهفته مان را بی‌واهمه بیان داریم. محترمانه و با مهربانی. کاری که ایرانیان مهاجر در هیچ کجا هنوز پس از چهل سال و پس از هجرت میلیونها انسان از مام وطن انجام نداده‌‌اند که به گوش من رسیده باشد. ما به یک نظرخواهی علمی نیاز داریم. چرا از آن میترسیم ؟ ماهها پیش به هیئت مدیره پیشنهاد شد و الحق رئیس کنگره، جناب احمدی، پاسخ داد و پیشنهاددهنده را به مسئول روابط عمومی ارجاع داد و با او تماس گرفته شد، اما پاسخی نیامد و آن شخص ناپدید شد (نترسید، ایشان به گمانم زنده است!) و هیچکس دیگر هم دیگر پاسخ نداد. امیدوارم با تغییرات اخیر و انتخاب اعضای جدید، این نظرخواهی (توسط یک بنگاه حرفه‌ای) صورت گیرد و تحقق یابد، هزینه‌اش را هم، اگر لازم باشد، ایرانیان نیکوکار پرداخت کنند. حضور ما بیانگر یک واقعیتِ دردناک مهاجرتی و اجتماعی است، که صرفا «عللِ» آن «سیاسی» و ناشی از کشورداریِ اسلامی است. اما نظرخواهیِ علمی به هیچوجه یک کار «سیاسی» و تنبیهی یا پارتیزانی نیست بلکه صرفا یک کار دانشمندانه و جهت آگاهسازی است، برای دانستن است. دانش نیز برای کشورداریِ بهتر، به کار آید.
دوستان در این مورد درنگ میکنند زیرا موضوعی است «تابو». برای فرار از مطرح شدنش میپرسند، با لحنی منفی و مملو از ممانعت: «آخر چرا میخواهید چنین نظر خواهی‌ای بکنید؟ چه فایده؟» در حالی که پاسخش واضح است: «چرا که نه؟ توانا بود هر که دانا بود».
   
وجودِ جمهوری اسلامی گوهرِ علتِ وجودیِ اکثر ما در کانادا ست. اگر یک نظامِ عرفی و عادی بر ایران حاکم بود، مثل کره جنوبی یا ژاپن، مثل فرانسه یا سوئد، من در ایران مانده بودم. و حدس میزنم که علت مهاجرت میلیونها ایرانی دیگر هم همین نظام اسلامی باشد. اما این فقط حدس و قیاس من است و میخواهم مطمئن شوم که جمیع ایرانیان چه نظری دارند و این نظرها که حتما گوناگون است چگونه و به چه نسبتی است. و گمان کنم شما هم دوست دارید مطلع شوید. تا شما و منِ نوعی که مسئول و مجری «انجمن» یا «کنگره» ایرانیان هستیم کاملا آگاه نشویم، نمیتوانیم بر اساس این خواستهای عینی به درستی نمایندگی جماعت ایرانیان کانادا را مدعی شویم و انجام دهیم. نمیخواهیم برمصداق «کافر همه را به کیش خود پندارد» در وهم بمانیم و در وهم عمل کنیم و چنین پنداریم که همه یا اکثریتِ ما مثل من و شما میندیشند. البته بعضی داده ها ظاهرا واضع به نظر میرسد. مثلا در مورد پوششِ حجاب اسلامی که در ایرانِ اسلامی برای بانوان اجباری است، حدس میزنم که نه تنها اکثر قریب به اتفاق ایرانیان (در کانادا) بلکه احتمالا همه، حتا مسلمانان سفت و سخت، با این اجبار مخالف باشند. اما این فقط حدس است. شاید حدس نزدیک به یقین باشد، اما باز هم ممکن است اشبتاه کنم، و تنها یک نظرخواهی علمی میتواند پاسخ قطعی بدهد. آنچه مسلم است این است که این اجبار، با اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر منافات دارد. بگذریم از «منشورِ کانادائی حقوق و آزادیها». نکته دیگری که مسلم است و نیاز به «نظرخواهی» ندارد، در پوشش مردان که آزادترند نهفته است. متوجه میشویم که حاکمان اصلی در ایران شکل و شمایل اکثریت مردم و جمیع ملت را ندارند، پس دستکم از لحاظ ریخت و قیافه و سر و وضع، شبیه و نماینده ملت نیستند و از منظر پندار و گفتار و کردار نیز مظهر ایرانیت نیستند، بلکه مظهر اسلامند. صِرفِ وجود صفت «اسلامی» در پی «جمهوری» به معنای «تبعیض» میانِ شهروندان است، میان «اسلامی» و «غیر اسلامی»، میانِ مسلمان و غیر مسلمان، و میانِ زن و مرد است (طبق شریعت اسلام). پس با اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز که ایران یکی از نخستین امضاکنندگانش هم بوده است، منافات دارد. عربستان سعودی ‫(نظام آل سعود‫) اعلامیه جهانی حقوق بشر را، به سبب وجود اصل برابری حقوق زن و مرد در آن، از آن زمان تا یه امروز امضا نکرده است. پس ایران (با این نظام)  در سردرگمی است و امضا کننده‌ی منشوری است که خود با آن مخالف است. پس یکی از مسائل ما همین صفت «اسلامی» است که ایرانیان در سراسر جهان را گرفتار «روحپارگی» کرده است. اینها «فکت» است، نه «سیاست». اما گویا ایرانیان از طرح و بیان این «فکت»ها و «داده» های بسیار ساده هم «وحشت» دارند که مبادا این مختصر آزادیِ فکر و بیان، آزادیِ پندار و گفتار، به ابا و عمامه کسی بر بخورد و «الله» را غضب آید، و سر از بدن خود یا خویشانشان جدا کند، یا که صرفا متضرر مالی شوند یا از آزادی رفت و آمد به ایران بیمناک شوند.
 
سرمان را زیر برف نکنیم و شتری را که دربِ خانه همه ما خوابیده نادیده نگیریم.
 
در این محیطِ آزاد که هر کسی به «بیزنس» خود مشغول است و کسی ما را به خاطر ابراز عقیده‌ی کشورداری (پولیتیک) در مورد ایران به زندان نمی‌اندازد، به گفتگوی آرام و مهربان و خردمندانه، برای جستجوی راه حلی متمدنانه برای مشکل عظیم کشورداری در ایرانِ دلبندمان، و برای تبلیغ و اعمالِ چنین راه حلی، گرد هم آئیم و مهربانانه گفتگو کنیم، و مشکلِ جامعه - روانشناسانه‌ی جمعیِ خود را برطرف سازیم. سر شما بر باد نخواهد رفت و مردم ایران و حتا زمامداران جمهوری اسلامی در بالاترین رده‌ها، از آقایان خامنه‌ای و روحانی گرفته تا نمایندگان مجلس اسلامی و دیگر دولتمردان و دولتزنان، تا آموزگار و دانشجو و کارگر و کارفرما و کشاورز و پیشه ور و صنعتکار و کارمند و خانه‌دار و سیاستمدار و روسپی و بازرگان و نظامی و هنرمند و خیل بیکاران، همه از اینکه راه حلی متمدنانه جستجو کنیم و به عنوان یک «جماعتِ بزرگِ ایرانیِ آزاد و همبسته‌ی «غیر سیاسی»» این راه حل را پیش پا بگذاریم، از من و شما خشنود و سپاسگزار شوند و در ایران و کانادا و فراسوی این دو مرز و بوم، سرافرازی و صلح و مهربانی آوریم.
 
دکتر شجاع الدین ضیائیان
تورنتو، ۲۱ ماه می، یکم خرداد، سال ۷۳ پسا هیروشیما

Author: Iran Star

Category: Culture

Sub-Category: Community

Date: 5 ماه 3 روز قبل

For Country: Canada

Happened at: Canada

Share this with: ارسال این مطلب به