Date: پنجشنبه, دسامبر 3, 2020 - 21:45
با سلام خدمت شما بینندگان محترم گزارش ویژهای داریم با خانم ویدا قهرمانی یکی از هنرمندان خوب شهر تورنتو ایشان در زمینههای مختلف نمایش عروسکی کار میکنند که در ابتدا میرویم تا یکی از کارهای زیبایشان را با هم تماشا کنیم.
با سلام خدمت شما، در ابتدا خودتان را معرفی بفرماییدو اینکه برای ما توضیح بدهید تاکنون چه کارهایی را کارگردانی کردهاید و از کارها و فعالیتهایتان برای ما توضیح دهید.
سلام من ویدا قهرمانی هستم. من سالها است که کار عروسکی میکنم، نمایش عروسکی مینویسم، عروسک میسازم و نمایشگاه عروسکی برای صحنه و فیلمهای ویدئویی و تلویزیون تهیه میکنم و کارگردانی میکنم، و دیگر تمام کارها را زمانی که آمدهایم اینجا خودم انجام میدهم، هم به جهت زمان و هم به جهت نیروی حرفهای این کار و دیگر عادت کردهام که همه کارها را خودم انجام بدهم.
خوب در بین کارهای شما شخصیتی است به نام ملنگ. کمی راجع به این کاراکتر برای ما توضیح دهید و اینکه نقش این کاراکتر در حال حاضر در گروه شما چیست و چه میکنید با این شخصیت جدید که وارد گروه شده است.
من قبل از اینکه راجع به ملنگ صحبت کنم بگذارید راجع به خودم صحبت کنم. من موقعی که کوچک بودم دبستان بودم فکر کنم، یک کار تاتر درست کردم و با کاغذ بلیط درست کردم و روی آن نوشتم و آن موقع مثلا یادم نیست دو زار یا پنج زار بلیطش را فروختم. آن زمان پنج زار پول توجیبی ما بود و من این را پنج زار به دوستان و همسایهها و بچههای همسایهها فروختم. خوب هم فروش داشتیم. پنج یا شش تا فروختیم و همه را جمع کردیم و یک عده هم که نخریدند و پول نداشتند و پشت در ایستادند. بعد ما اجرا رفتیم و این کار را که اجرا کردم، خوشحال بودم که کلی پول درآوردم، ولی عصر آن روز مامانها آمدند سراغ مامان من و گفتند که ویدا پول بچههای ما را گرفته و گفته است که تاتر برایشان اجرا میکنم و خلاصه مادرم خیلی معذرتخواهی کرد و کلی هم به من غر زد و دعوایم کرد که تو چرا پول بچهها را گرفتی و پول آنها را پس داد. من گفتم، من تاتر برایشان اجرا کردم. از آن موقع فهمیدم که من اصلا عرضه پول درآوردن از این کار را ندارم و صادقانه بگویم که الان سالهاست که نتوانستم از این کار پول در بیاورم. در ایران آره، آنجا کارم این بود ولی اینجا هیچ وقت نشد از این کار پول در بیاورم و من بتوانم هزینههای زندگیام را از این طریق و به عنوان یک کار حرفهای بپردازم، به خاطر همین همیشه از جیبم خرج میکردم، همیشه خودم وقت میگذاشتم و برای کارهایی که تولید میکردم، خودم سرمایهگذاری میکردم. بعد فکر کردم حالا که من این همه عروسک درست میکنم و این همه عروسک خلق میکنم، چرا یک عروسکی خلق نکنم که کارهای بازاریابی ما را انجام دهد؟ درواقع همه کارها را دادم دست ایشان و نمیدانم که ایشان در آینده چکار میکند، آیا گروه را نجات میدهد یا نه؟ ولی کارچاق کن گروه است، کار ما را معرفی میکند و قرار است که برای این گروه بازاریابی کند. امیدوارم که کار موفق باشد.
حتما، با هم برویم و یکی از کارهای زیبای شما را همراه با این عروسک دلنشین به نام ملنگ، تماشا کنیم.
شما کارهای بسیار زیاد و زیبایی را کارگردانی کردهاید یکی از آن کارهایی که کارگردانی کردهاید ماهی است. میشود کمی در مورد این کارتان برایمان توضیح بفرمایید.
من داستان ماهی را بر اساس یکی از داستانهای کهن ایرانی نوشتم و کار تاتر صحنه را توی کانون پرورش فکری کار کردم. این کار یکی از کارهای موفق در واقع کانون بود، که اگر درست یادم باشد 147 اجرا کردیم. ماهها در شهرهای مختلف رفتیم و اجرا کردیم، فستیوالهای مختلف شرکت کردیم و این کار به عنوان اولین کار تاتر کانون بعد از انقلاب به عنوان بخش ویدئویی برای خانهها انتخاب شد، که مردم بتوانند از توی خانهها این ویدئو را ببینند. و فیلمی ثبت شد و اولین جشنواره فیلم کودک کرمان شرکت کرد و به عنوان بهترین کارگردان انتخاب شد. خیلی تجربه خوبی بود و داستان خیلی ساده بود و طراحی عروسکها و طراحی صحنه بسیار بسیار ساده و کودکانه و خیلی تخیلی بود.
ممنون، سپاسگزارم از شما. بفرمایید در بین شخصیتها ما به شخصیتی بر میخوریم به نام مبارک. برای ما توضیح دهید که این عروسک را در چه سالی ساختهاید و در حال حاضر چند سالش است و اینکه چه کار میکنید با این عروسک؟
مبارک را من 27 سال پیش ساختهام و الان 27 ساله است و باید حواستان به او باشد و به چشم بچه به آن نگاه نکنیم. با مبارک کلی سفر کردهایم و با هم خندیدیم و با هم گریه کردیم، قهر کردیم و آشتی کردیم، کار کردیم روی صحنه برای فیلم و جلوی دوربین، تجربههای تلخ و شیرینی داشتیم. وقتی آمدم اینجا، مبارک را با خودم آوردم و مبارک اینجا واقعا سنگ صبور من بود. ولی همیشه مبارک به من گله میکرد، میگفت چرا ریشه من را از توی خاک کندی و آوردی اینجا و ریشه من را گذاشتی توی آب که دوباره من ریشه بزنم؟ در واقع اشتباه کردم آن را آوردمش اینجا یا نه؟! ولی بعد از مدتها که در غربت بودیم، دور از وطن بودیم، کمکم هر دوی ما به این تجربه رسیدیم که واقعا مرز بین کشورها، مرز بین آدمها، مفهومی ندارد. مهم نیست که ما کجا هستیم و با چه ریشهای. هر جا که باشیم هر چقدر دور، باز دوباره مردم ایران را دوست داریم و قلبمان برای ایران میتپد، هر دوی ما یک لحظه هم از ایران غافل نشدیم و تمام مدت کار کردیم برای بچههای ایران، برای مردم ایران و برای اینکه مردم را شاد کنیم، بچهها را شاد کنیم. امیدوارم که موفق بوده باشیم.
حتما همینطور است. بسیار عالی برویم قسمتهایی از کارهای قشنگ شما را همراه مبارک تماشا کنیم.
از قصههایتان بگویید و اینکه چطور داستانهای کارهایتان را مینویسید و آیا از داستانهای کهن الهام میگیرید و چگونه کار میکنید؟ آیا داستانهای کهن را به شکل امروزی در میآورید و تلفیق میکنید؟
ببینید من یک سری از قصههایم را بر اساس قصههای کهن ایرانی نوشتهام، ولی خوب از آنجایی که میدانید قصههای قدیمی سینه به سینه گشته تا به ما رسیده و چون از دل تاریخ گذشته، از دورههای مختلف گذشته است، پر از خشونت و بیاحترامی، توهین و عدم اعتماد به نفس به بچه است. من کاری که کردهام سعی کردم بر حسب الگوهای درست آموزش کودکان، این بیاحترامیها و توهینها را، این عدم اطمینانها را، در واقع تغییر بدهم و طوری الگوهای درست را در این جایگزین کنم. در این قصهها به بچه اعتماد به نفس بدهم به بچه شجاعت بدهم و به بچه احترام بدهم و در آخر هم بچه خودش انتخاب کند که کدام شخصیت را دوست دارد. من راستش هیچ وقت مستقیم به بچه نگفتم بچه جان خیلی با احترام باش و به پدرت احترام بگذار، این کار را نکن بد است و آن کار را بکن خوب است. به نظر من این توهین است به بچهها، برای اینکه بچهها بسیار بسیار باهوش هستند، باهوشتر از ما و میتوانند بین شخصیتها انتخاب کنند. حالا من زیاد به بد و خوب اعتقاد ندارم ولی میتوانند بین شخصیتها انتخاب کنند. طریق دیگری که من قصه مینویسم بر حسب داستانهای روز است. من یک چیزی را خودم خلق میکنم و مینویسم و از شخصیتهای قصههای ایرانی، از موتیوها، از موسیقی، از ضربالمثلهای ایرانی انتخاب میکنم، و در واقع ترکیب میکنم با این قصه، که قصه حال وهوای ایرانی داشته باشد.
ممنون سپاسگزارم. اگر موافق باشید برویم و یکی از کارهای زیبای شما را به نام دختر شاه پریان مشاهده کنیم.
با سلام خدمت شما، در ابتدا خودتان را معرفی بفرماییدو اینکه برای ما توضیح بدهید تاکنون چه کارهایی را کارگردانی کردهاید و از کارها و فعالیتهایتان برای ما توضیح دهید.
سلام من ویدا قهرمانی هستم. من سالها است که کار عروسکی میکنم، نمایش عروسکی مینویسم، عروسک میسازم و نمایشگاه عروسکی برای صحنه و فیلمهای ویدئویی و تلویزیون تهیه میکنم و کارگردانی میکنم، و دیگر تمام کارها را زمانی که آمدهایم اینجا خودم انجام میدهم، هم به جهت زمان و هم به جهت نیروی حرفهای این کار و دیگر عادت کردهام که همه کارها را خودم انجام بدهم.
خوب در بین کارهای شما شخصیتی است به نام ملنگ. کمی راجع به این کاراکتر برای ما توضیح دهید و اینکه نقش این کاراکتر در حال حاضر در گروه شما چیست و چه میکنید با این شخصیت جدید که وارد گروه شده است.
من قبل از اینکه راجع به ملنگ صحبت کنم بگذارید راجع به خودم صحبت کنم. من موقعی که کوچک بودم دبستان بودم فکر کنم، یک کار تاتر درست کردم و با کاغذ بلیط درست کردم و روی آن نوشتم و آن موقع مثلا یادم نیست دو زار یا پنج زار بلیطش را فروختم. آن زمان پنج زار پول توجیبی ما بود و من این را پنج زار به دوستان و همسایهها و بچههای همسایهها فروختم. خوب هم فروش داشتیم. پنج یا شش تا فروختیم و همه را جمع کردیم و یک عده هم که نخریدند و پول نداشتند و پشت در ایستادند. بعد ما اجرا رفتیم و این کار را که اجرا کردم، خوشحال بودم که کلی پول درآوردم، ولی عصر آن روز مامانها آمدند سراغ مامان من و گفتند که ویدا پول بچههای ما را گرفته و گفته است که تاتر برایشان اجرا میکنم و خلاصه مادرم خیلی معذرتخواهی کرد و کلی هم به من غر زد و دعوایم کرد که تو چرا پول بچهها را گرفتی و پول آنها را پس داد. من گفتم، من تاتر برایشان اجرا کردم. از آن موقع فهمیدم که من اصلا عرضه پول درآوردن از این کار را ندارم و صادقانه بگویم که الان سالهاست که نتوانستم از این کار پول در بیاورم. در ایران آره، آنجا کارم این بود ولی اینجا هیچ وقت نشد از این کار پول در بیاورم و من بتوانم هزینههای زندگیام را از این طریق و به عنوان یک کار حرفهای بپردازم، به خاطر همین همیشه از جیبم خرج میکردم، همیشه خودم وقت میگذاشتم و برای کارهایی که تولید میکردم، خودم سرمایهگذاری میکردم. بعد فکر کردم حالا که من این همه عروسک درست میکنم و این همه عروسک خلق میکنم، چرا یک عروسکی خلق نکنم که کارهای بازاریابی ما را انجام دهد؟ درواقع همه کارها را دادم دست ایشان و نمیدانم که ایشان در آینده چکار میکند، آیا گروه را نجات میدهد یا نه؟ ولی کارچاق کن گروه است، کار ما را معرفی میکند و قرار است که برای این گروه بازاریابی کند. امیدوارم که کار موفق باشد.
حتما، با هم برویم و یکی از کارهای زیبای شما را همراه با این عروسک دلنشین به نام ملنگ، تماشا کنیم.
شما کارهای بسیار زیاد و زیبایی را کارگردانی کردهاید یکی از آن کارهایی که کارگردانی کردهاید ماهی است. میشود کمی در مورد این کارتان برایمان توضیح بفرمایید.
من داستان ماهی را بر اساس یکی از داستانهای کهن ایرانی نوشتم و کار تاتر صحنه را توی کانون پرورش فکری کار کردم. این کار یکی از کارهای موفق در واقع کانون بود، که اگر درست یادم باشد 147 اجرا کردیم. ماهها در شهرهای مختلف رفتیم و اجرا کردیم، فستیوالهای مختلف شرکت کردیم و این کار به عنوان اولین کار تاتر کانون بعد از انقلاب به عنوان بخش ویدئویی برای خانهها انتخاب شد، که مردم بتوانند از توی خانهها این ویدئو را ببینند. و فیلمی ثبت شد و اولین جشنواره فیلم کودک کرمان شرکت کرد و به عنوان بهترین کارگردان انتخاب شد. خیلی تجربه خوبی بود و داستان خیلی ساده بود و طراحی عروسکها و طراحی صحنه بسیار بسیار ساده و کودکانه و خیلی تخیلی بود.
ممنون، سپاسگزارم از شما. بفرمایید در بین شخصیتها ما به شخصیتی بر میخوریم به نام مبارک. برای ما توضیح دهید که این عروسک را در چه سالی ساختهاید و در حال حاضر چند سالش است و اینکه چه کار میکنید با این عروسک؟
مبارک را من 27 سال پیش ساختهام و الان 27 ساله است و باید حواستان به او باشد و به چشم بچه به آن نگاه نکنیم. با مبارک کلی سفر کردهایم و با هم خندیدیم و با هم گریه کردیم، قهر کردیم و آشتی کردیم، کار کردیم روی صحنه برای فیلم و جلوی دوربین، تجربههای تلخ و شیرینی داشتیم. وقتی آمدم اینجا، مبارک را با خودم آوردم و مبارک اینجا واقعا سنگ صبور من بود. ولی همیشه مبارک به من گله میکرد، میگفت چرا ریشه من را از توی خاک کندی و آوردی اینجا و ریشه من را گذاشتی توی آب که دوباره من ریشه بزنم؟ در واقع اشتباه کردم آن را آوردمش اینجا یا نه؟! ولی بعد از مدتها که در غربت بودیم، دور از وطن بودیم، کمکم هر دوی ما به این تجربه رسیدیم که واقعا مرز بین کشورها، مرز بین آدمها، مفهومی ندارد. مهم نیست که ما کجا هستیم و با چه ریشهای. هر جا که باشیم هر چقدر دور، باز دوباره مردم ایران را دوست داریم و قلبمان برای ایران میتپد، هر دوی ما یک لحظه هم از ایران غافل نشدیم و تمام مدت کار کردیم برای بچههای ایران، برای مردم ایران و برای اینکه مردم را شاد کنیم، بچهها را شاد کنیم. امیدوارم که موفق بوده باشیم.
حتما همینطور است. بسیار عالی برویم قسمتهایی از کارهای قشنگ شما را همراه مبارک تماشا کنیم.
از قصههایتان بگویید و اینکه چطور داستانهای کارهایتان را مینویسید و آیا از داستانهای کهن الهام میگیرید و چگونه کار میکنید؟ آیا داستانهای کهن را به شکل امروزی در میآورید و تلفیق میکنید؟
ببینید من یک سری از قصههایم را بر اساس قصههای کهن ایرانی نوشتهام، ولی خوب از آنجایی که میدانید قصههای قدیمی سینه به سینه گشته تا به ما رسیده و چون از دل تاریخ گذشته، از دورههای مختلف گذشته است، پر از خشونت و بیاحترامی، توهین و عدم اعتماد به نفس به بچه است. من کاری که کردهام سعی کردم بر حسب الگوهای درست آموزش کودکان، این بیاحترامیها و توهینها را، این عدم اطمینانها را، در واقع تغییر بدهم و طوری الگوهای درست را در این جایگزین کنم. در این قصهها به بچه اعتماد به نفس بدهم به بچه شجاعت بدهم و به بچه احترام بدهم و در آخر هم بچه خودش انتخاب کند که کدام شخصیت را دوست دارد. من راستش هیچ وقت مستقیم به بچه نگفتم بچه جان خیلی با احترام باش و به پدرت احترام بگذار، این کار را نکن بد است و آن کار را بکن خوب است. به نظر من این توهین است به بچهها، برای اینکه بچهها بسیار بسیار باهوش هستند، باهوشتر از ما و میتوانند بین شخصیتها انتخاب کنند. حالا من زیاد به بد و خوب اعتقاد ندارم ولی میتوانند بین شخصیتها انتخاب کنند. طریق دیگری که من قصه مینویسم بر حسب داستانهای روز است. من یک چیزی را خودم خلق میکنم و مینویسم و از شخصیتهای قصههای ایرانی، از موتیوها، از موسیقی، از ضربالمثلهای ایرانی انتخاب میکنم، و در واقع ترکیب میکنم با این قصه، که قصه حال وهوای ایرانی داشته باشد.
ممنون سپاسگزارم. اگر موافق باشید برویم و یکی از کارهای زیبای شما را به نام دختر شاه پریان مشاهده کنیم.




