Sholeh-bahar-dobareh

آغاز مى‌شود بهار دوباره در سرما و آسمان پر مى‌شود از بغض ساليان و شروع مى‌شود گردش دوباره زمين از نقطه نخست و مردم تسليم مى‌شوند

عجب حوصله‌اى دارد اين بهار. دوباره آمده است. انگار در خواب چندين ماه از ياد برده است كه پارسال و پس پارسال و سال‌هاى قبل از آن فراموش كرد كه با خود بياورد شادمانى را و برآورده كند آرزوى دور هفت‌سين نشينان را. فراموش كرد كه بيارايد قلب‌ها را به آرزوى سالى خوش و بيفشاند بذر دوستى را در دل خاک.
فراموش كرد كه ماهى قرمز دوام نياورد در تنگ بلور تا رسيدن نوروز و نارنج ندانست كه زمين در كدام جهت مى‌چرخد و بى‌حركت ماند در دل آب زمان تحويل سال.
فراموش كرد كه دعاى سفره ناتمام ماند در ذهن خوانندگان مشكوک و سبزه سيزده را به در نكرده در ظرف خود گنديد و گره بر گره زده شد بر بخت مردم.
با كوله‌بارى سنگين‌تر از قديم آمده است اين فراموشكار هر ساله. انگار نمى‌بيند كه اسكناس‌هاى امضا شده را مردم معاوضه مى‌كنند با شيشه‌اى شير، كاسه‌اى ماست و ميزان عيدى كم مى‌شود هر سال و كودكان نا اميد مى‌شوند از سخاوت مادر بزرگ و كفش‌هاى نو در پشت شيشه مغازه‌هاى كفاشى رنگ عوض مى‌كنند در زير نور و نقش مى‌بندند در آرزوى رهگذران و طبقه‌اى بادام نارس سنگينى مى‌كند بر سر مرد فروشنده و خريدار بسنده مى‌كند تنها به خريد يک مثقال.
انگار نمى‌بيند كه نقل ديگر شيرينى نمى‌آورد به كام مردمان گرفتار و گونه هيچكس رقابت نمى‌كند با سرخى سيب و خبرها همه ناخوشند در همه روز و مرگ اتفاق مى‌افتد در همه جا و دروغ بى محتوا مى‌كند حقيقت را. و ترس بى‌رنگ مى‌كند تمام لحظات خوشبختى را.
آغاز مى‌شود بهار دوباره در سرما و آسمان پر مى‌شود از بغض ساليان و شروع مى‌شود گردش دوباره زمين از نقطه نخست و مردم تسليم مى‌شوند در برابر قهر روزگار، كنار مى‌آيند با مرگ، با فقر با از دست دادن عزيزان و تن مى‌دهند به گذران روز و شب. كار مى‌كنند همه روز. به خواب مى‌روند خسته و بيدار مى‌شوند فردا خسته‌تر از شب قبل.
سال عوض مى‌شود با صداى غرش توپ. پدرى مى‌بوسد گونه فرزندش را بعد از يكسال و نگاهى پر محبت مى‌اندازد به صورت همسرش در همان هنگام و شروع به كهنگى مى‌كند از همان لحظه سال نو.

Category: Culture

Sub-Category: Views

Date: 7 ماه 6 روز قبل

For Country: Canada

Happened at: Canada

Share this with: ارسال این مطلب به