fozolkhan-ashe-reshteh

تا چشم عیال به برف و سرمای شدید تورنتو افتاد یک بشکن جانانه زد و پرید هوا و گفت:"فضولی بلند شو، بلند شو، که دیگه موقع خواب نیست، بلند شو برو رشته آشی و کشک بخر و بیار که امروز می‌خوام به یاد ایران، آش‌‌رشته بپزم

از خدا پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد، ماجرای آش‌رشته پختن عیالمان در این سرمای سخت تورنتو و آن حکایتش این‌گونه بود که وقتی صبح زود از خواب بیدار شدیم، تا چشم عیال به برف و سرمای شدید تورنتو افتاد یک بشکن جانانه زد و پرید هوا و گفت:"فضولی بلند شو، بلند شو، که دیگه موقع خواب نیست، بلند شو برو رشته آشی و کشک بخر و بیار که امروز می‌خوام به یاد ایران، آش‌‌رشته بپزم."
ما که از این حرف علیا مخدره خودمان که عمری را با او سر کرده‌ایم، هاج و واج مانده بودیم. گفتیم:"عزیزم، توی این سرمای سخت، هیچ کسی جرات نداره بره بیرون. حالا نمیشه یک چیز دیگری بپزی که احتیاج به خرید نباشه؟"
حضرت علیه‌شان سخت قمر در عقرب شد و گفت:"نه، توی سرما، فقط آش‌رشته می‌چسبه." خلاصه ما هر چه گفتیم، او قبول نکرد. لذا شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. این اتول که ما داریم، ماشین که نیست، واقعا یک لگنه.
ولی تا استارت زدیم روشن شد و خودمان را با هزار زور و زحمت و دعا خواندن زیر لب و بالای لب رسانیدیم به پلازای خودمان که قربونش بریم هر چه فرهنگ و تاریخ و تجربه و ارزش‌های گوناگون داریم، وقتی رسیدیم به پارکینگ آن، در وجودمان دوباره زنده می‌شه. خلاصه رفتیم پشت در یکی از مغازه‌های مامانی 24 ساعته، دیدیم باز نیست. با هزار ایما و اشاره به یک آدمی که آن تو بود حالی کردیم که برای خرید آمده‌ایم. آن آقا انگار نه انگار که ما آدمیم عضوی از این کامیونیتی موفق هستیم. شاید یک ربع تا بیست دقیقه طول کشید که آمد و در را باز کرد‌. پرسیدیم مگه شما 24 ساعته نیستید؟ با لهجه خاص خودش گفت: نه. ما مدتی است که شب‌ها تعطیل هستیم. تازه فهمیدیم که وضعیت بیزینس‌ها هم به‌هم خورده و خلاصه تغییراتی مهم در آنها ایجاد شده. رفتیم تو، یک پاکت بزرگ رشته آشی تولید خاک پاک اصفهان نصف جهان خودمان را با یک شیشه کشک بی‌نام و نشان خریدیم و برگشتیم منزل. عیال که حبوبات دبشی بار گذاشته و مشغول سبزی خورد کردن بود. گفت:"فضولی چه زود آمدی. معلومه که آش‌رشته خیلی دوست داری." لذا از روی اصل تساهل و تسامح که هر مهاجری باید در وجودش باشد، به زور لبخندی زدیم و گفتیم:"بله عزیزم. هر چیزی که تو بپزی ما دوست داریم، حتی اگر آشی باشه که روش یک وجب روغن باشه." خلاصه کمی اخم کرد و گفت:"به جای مزه‌پرانی، برو از جلو چشمم توی این آشپزخانه فسقلی دور شو، نبینمت."
ما از خدا خواسته رفتیم گوشه‌ای مثل پدر مرده‌های یتیم نشستیم و شروع کردیم یکی از این مجله‌های مشعشع فارسی خودمان را که وظیفه خطیر انتقال فرهنگ و رسوم تاریخی نسل آریایی ما را به نسل‌های جدید مهاجر دارد، خواندن که چشممان افتاد به مقاله زیر:"چگونه می‌توان در ایران پول کلانی در آورد و در تورنتو زندگی راحتی داشت؟"
آنقدر از این تیتر خوشمان آمد که تا ظهر چندین بار آن را دوره کردیم و کاملاً حفظ شدیم. پیش خودمان فکر کردیم که داریم اینجا عمرمان را بیهوده تلف می‌کنیم. توی بانک‌های ‌تهران پول تقسیم می‌کنند و ما در اینجا برای یک دلار آه می‌کشیم و هی پای سنگین فیل‌ها را بلند می‌کنیم که ببینیم آیا زیرش دلاری هست یا نه.
از این فکرهای مشعشع و کارآفرین نوشته شده در آن مجله خوشحال بودیم که ناگهان صدای عیال جان بلند شد:"فضولی بیا، آش آماده است. بخور." وقتی به آشپزخانه رفتیم، دیدیم، ده تا ظرف آش با تزئینات سیر داغ و کشک و لوبیا پخته کنار هم چیده شده و یک ظرف کوچک هم آش به هم زده، اون کناره. همسر بهتر از جانمان گفت:"فضولی عزیزم. اول این ظرف‌ها را ببر توی ساختمان به دوستانمان که ایرانی هستند، بده، بعد بیا آشت را بخور." بالاجبار اطاعت کردیم. آش‌های زیبای تزئین شده را به همسایگان دادیم، برگشتیم، دیدیم همان کاسه کوچک آشی که ظاهرش عین نیمه خورده‌ها بود، مال ما است. لذا اولین قاشق را به دهان ریختیم، ریختن به دهان همان و احساس درد کردن همان. نمی‌دانم سنگ بود، ریگ بود، چی بود، آنچنان دخل یکی از دندان‌های حقیرمان را در آورد که شکسته آن را بیرون انداختیم و فریاد‌کنان به گوشه‌ای رفتیم.
عیال که حال و روز ما را دید، گفت:"چی شده؟ فضولی، حتما آش منو دوست نداری. ادا و اطوار در آوردی. خدا بیامرزه نه‌نه‌ات را. او هم چشم دیدن منو نداشت و هر موقع می‌آمد خونمون و غذای پر از عطر و عبیر من را می‌دید، در اولین قاشقش یک مو که خودش انداخته بود توی غذا، پیدا می‌کرد و از خوردن آن امتناع می‌نمود. پاشو، پاشو، برو بقیه آشت را بخور و از این بازی‌ها برای ما در نیار والا مجبوری بری تو این سرما، بیرون بخوابی و یخ بزنی."
شما را به خدا بگویید ما با این دندان شکسته چکار کنیم. یکی‌تان یک دندانپزشک سراغ ندارید که محض رضای خدا بخواد به فضول‌خان خودتان کمک کند؟ اگه پیدا کردید، به ما معرفی کنید. چون طنز نوشتن با دندان شکسته تق و لق می‌شه و به آبرویمان لطمه می‌خوره.
"فضول‌خان کامیونیتی"

Category: Culture

Sub-Category: Fun

Date: 1 هفته 2 روز قبل

For Country: Canada

Happened at: Canada

Share this with: ارسال این مطلب به