fozolkhan-ashegh-ezdevaj

اما شما را به خدا به ما نخندید، اگر می‌خواهید کمک‌مان کنید، برایمان کاری پیدا کنید.

از خدا پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد حکایت چگونگی عاشق شدن و ازدواج فضول‌خان که بس شنیدنی و پند‌آموز است. لذا به مناسبت والنتاین و روز زن و عشق، اتفاق جالبی افتاد و ما توانستیم استاد فضولی را در گوشه دنجی پیدا کنیم و از او بپرسیم که چگونه ازدواج کرده است؟ فضولی که همیشه روی ما را زمین نمی‌گذارد در جواب این سوال گفت:" همه‌اش‌ تقصیر این سعدی شیرازیه، ما اصلاً قصد ازدواج نداشتیم، روزی که سرحال بودیم، دیوان اشعارش را ورق می‌زدیم، ناگهان به این شعر رسیدیم:
زن خوب فرمانبر پارسا
کند مرد درویش را پادشا
ما که تعریف درست و حسابی از درویش نمی‌دانستیم، رفتیم سراغ فرهنگ فارسی مرحوم استاد معین، دیدیم او نوشته، درویش یعنی:فقیر، تهیدست، بینوا، گدا. پیش خودمان فکر کردیم تمام این صفاتی که دکتر معین برای درویش گفته، در ما وجود دارد. درسته که فارغ‌التحصیل دانشگاهیم، ولی کار نداریم. درسته که پدر معلم خوبی داریم، او پول نداره. درسته که مادر نازنینی داریم، او هم خانه‌داره. خلاصه دیدیم ما در این دنیای به این بزرگی آس و پاسیم. اگر به چنین کسی مثل ما بگویند تو برو و یک زن خوب، فرمانبر و پارسا بگیر که او تو را پادشاه می‌کند، شما فکر می‌کنید آن فرد چکار می‌کند؟ معلومه، اولین کاری که می‌کند دنبال یک زن خوب، فرمانبر و پارسا می‌گردد.
لذا از روز بعد، موضوع را با مادرمان در میان گذاشتیم و دو تایی بدون آن که پدر متوجه شود دنبال دختری که صفات گفته شده سعدی را داشته باشد، شروع کردیم به گشتن. اگر به پدر می‌گفتیم، یک جفت از آن سقلمه‌های مشدی به آبگهمان می‌زد که تا جابلقا و جابلسا زوزه‌کنان فرار کنیم. چون می‌گفت پسر تو پس از این همه درس خوندن هنوز سر سفره ما نشسته‌ای، می‌خوای یکی دیگه هم به خودت یدک‌کش کنی.
خلاصه دردسرتان ندم، در عرض یکماه، مامان جانمان گشت و گشت و گشت و یکی از دخترهای خواهرش را که من اصلاً نمی‌شناختم برایمان پیدا کرد و گفت:خوبی و نجابت می‌خوای این دختر، فرمانبری و اطاعت می‌خوای، این دختر، پارسایی و خدا ترسی می‌خوای، این دختر. خلاصه تا رفتیم بجنبیم او با لطایف‌الحیلی که بلد بود، آقا جانمان را هم راضی کرد و ما شدیم عروس و داماد و آمدیم به خانه پدریمان، یعنی شدیم داماد سرخانه پدرمان.
همه‌اش تو این فکر بودیم، خوب ما پس کی پادشا می‌شیم. یک ماه گذشت، خبری نشد. 6 ماه گذشت خبری نشد. یک سال گذشت، خبری نشد. الان دوازده سال آزگاره با سه تا بچه عجق و وجق، هنوز داماد سرخانه پدرمان هستیم و هر جا می‌رویم کار پیدا نمی‌کنیم. جالب اینه که مدتی است عروس خوب، فرمانبر، پارسای مامانمان، پاشو تو یک کفش کرده که تا کی می‌خوای داماد سر خونه پدرتان باشیم. ما باید خونه بگیریم و از اینجا بریم. به خدا زندگی برامان شده عین زهر‌مار، هر چه می‌گیم، بابا کار نداریم، پول نداریم، قبول نمی‌کنه.
دست بر قضا، رفتیم باز دنبال دیوان سعدی که ببینیم آیا او برای این حالت هم چیزی پیش‌بینی کرده. وقتی که آن شعر را تا آخرش خواندیم، دیدیم بله درسته، ما کاملاً تمام اشعار را روز اول نخوانده بودیم که سعدی گفته بود:
در خرمی بر سرایی ببند
که بانگ زن از وی برآید بلند
اما شما را به خدا به ما نخندید، اگر می‌خواهید کمک‌مان کنید، برایمان کاری پیدا کنید. همین سعدی‌جان علیه‌الرحمه باز گفته:
کسی را که بینی گرفتار زن
مکن سعدیا طعنه بر وی مزن
شما رو به خدا طعنه نزنید، تقصیر این سعدیه، من و عروس خوب، فرمانبر و پارسای مامانم، گناهی نداریم.
"فضول‌خان کامیونیتی"

Category: Culture

Sub-Category: Fun

Date: 5 ماه 3 روز قبل

For Country: Canada

Happened at: Canada

Share this with: ارسال این مطلب به