جنتی عطایی دانشآموخته رشته تئاتر از مدرسه هنرهای دراماتیک دانشگاه تهران و جامعهشناسی هنر از کالج چلسی لندن است، ترانههای وی یکی از ماندگارترین اثرات موسیقی ایرانزمین هستند
"پشت سر، پشت سرپشت سر جهنمه
روبرو، روبرو
قتلگاه آدمه"
جنتی عطایی دانشآموخته رشته تئاتر از مدرسه هنرهای دراماتیک دانشگاه تهران و جامعهشناسی هنر از کالج چلسی لندن است. کسی است که با پرویز مقصدی، بابک بیات و واروژان ( واروژ هاخبندیان) ترانههای ماندگاری برای ما به یادگار گذاشتند و این روزها که بیش از پنجاه سال از آن دوران گذشته است، هنوز هم وقتی در غربت و مهاجرت، دلمان را سایه غم فرا میگیرد و یاد ایران میافتیم، زیر لب زمزمه میکنیم:
"خونه، این خونه ویرون
واسه من هزار تا خاطره داره
سیل غارتگر اومد
از تو رودخونه گذشت
دست غارتگر سیل
خونه رو ویرونه کرد
حالا من موندم و این ویرونهها
پر خشم و کینه دیوونهها"
و اشکهایمان را پاک مینماییم.
تمام زندگی جنتی عطایی در دوران رژیم گذشته و بعد از انقلاب و دوران تبعید او به خارج از کشور، پُر از خاطره است و ما با این خاطرهها زندگی میکنیم. چه آن زمانی که او ترانه "کوچه بنبست" را برای ما سرود و چه این زمان که با ترانه "سلام کن به عشق، به انسان" ما را به سفر رویایی به جانب خورشید میبرد:
"در ایستگاه شتابان به جانب خورشید
سفر برای تو و من روایت فرداست
دوباره دست جهان را بگیر و راهی شو
که جاده بستر رخ دادن تو و رویاست
بیا و با من از این لحظه مرده ویران
سلام کن! سلام کن به عشق، به انسان!"
***
یا
تو کابوس یه تبعیدی
تو این کمپی که دیونهس
کسی با گریه میخونه
جهنم بهتر از خونهس
***
جامعه فرهنگی تورنتو ماه دسامبر، میزبان این هنرمند برجسته کشورمان بود. او دوم دسامبر 2018 با برنامه ترانهخوانی به همراه گیتارنوازی بابک امینی در سالن هنر ریچموندهیل، علاقمندان را به دل خاطرهها و شور و حالها و واقعیتهای زندگی امروز برد و آنگاه در هفتم دسامبر در کانون کتاب تورنتو از ترانه تبعید سخن گفت. وقتی قرار شد با او گفتگو کنیم، با افتخار به دیدارش شتافتیم و در کنارش نشستیم و او لب به سخن گشود و دفتر خاطرات ذهن خود را برای ما و خوانندگان گشود. ارج مینهیم به این هنرمند متعهد و محبوب و قدردان هستیم زحمات فرید عامریون مدیر شرکت یورکنشنال و همکاری حسین افصحی را و از این گفتگوی ارزشمند با هم لذت میبریم:
جناب جنتی عزیز، شما از دید من در دنیای شعر و ترانه و تئاتر پیشکسوت هستید، امروز سعادتی است برای من که در خدمت شما هستم و به یک گفتگو، خارج از مباحثی که قبلاً با جنابعالی مطرح شده، میپردازیم. بسیاری از افراد شما را میشناسند، به عبارتی تمام کسانی که به ترانه و تئاتر علاقمند هستند، ولی در آغاز سخن برای خوانندگان ما، مختصری از زندگی و کار خودتان صحبت کنید.
سپاسگزارم از مهرورزی شما. چون خیلی کم در مصاحبهها و اینگونه برنامهها شرکت میکنم، بنابراین خواهشم این است که قول بدهید در این گفتگو کل مطلب عنوان شود و آن را قبلاً بفرستید تا من ببینم و بعد منتشر کنید.
من در خانواده تقریباً فقیر در مشهد بدنیا آمدم. چون پدرم وقتی که از کار بر میگشت، خستگیاش را با زدن تار و فلوت و گاربن برطرف میکرد و چیزهایی زمزمه میکرد. من از همان خردسالی با ترانه و شعر و موسیقی آشنا شدم. در جوانسالی هم وارد کار حرفهای ترانه شدم. اما از نظر تحصیلات، من بعد از دیپلم وارد تحصیل در رشته تئاتر شدم، در حقیقت تحصیلات من چه در ایران و چه در خارج از ایران، در پیوند با تئاتر بوده و جامعهشناسی هنر.
شما هم در زمینه تئاتر و هم جامعهشناسی هنر تحصیل کردهاید، تئاتر زیباییهایی دارد که شاید رشتههای دیگر نداشته و یا کمتر داشته باشند. لطفاً بفرمائید از این رشتههای تحصیلی در کارتان چگونه استفاده کردید و آنها چه تاثیراتی در نگاه شما گذاشتند و از این دانستهها در جامعه چه بهرهای بردید و متقابلاً جامعه چه تاثیری در شما گذاشت که ما انعکاس تاثیر جامعه را در کارهایتان بویژه در ترانههایتان میبینیم.
آفرینشگری هنری در هر جای جهان و انجام کار هنری در هر شیوه و گونه رشته هنری دقیقاً در پیوند با رخدادها و فضا و شرایط اجتماعی جامعهای است که هنرمند در آن زندگی میکند. این یک بده - بستان دو طرفه و ادامه کار بین انسان و جامعه است. بنابراین این موضوع که چه تاثیری جامعه در یک هنرمند میگذارد یا برعکس، مثل بازی پینگپونگ است. میبینید که وقتی رخدادهای اجتماعی در جامعه رشد پیدا میکند، بازتاب و آفرینشگریهای هنری هم در پی آمد آن، زبان و شکل و شیوه پیامش عوض میشود.
قطعاً جنابعالی با این سوال کلاسیک و نسبتاً قدیمی که آیا هنر برای هنر است، یا هنر برای مردم و جامعه آشنا هستید. به نظر شما تطور توسعه هنر معاصر چه میزان به هنر توجه داشته و از طریق هنر چه تاثیر بر روی مردم و جامعه گذاشته است؟
خوب، اینها تعریفهایی است که معمولاً از آنجایی آغاز یا بیشتر به آن توجه شده و بعد افراد به آن پرداختند که تشکلهای اداری، سیاسی و احزاب به این نکات توجه کردهاند و در رابطه با آنها حرف زدند که گونههای هنر، هنر برای مردم یا هنر برای هنر، هستند ولی به گمان من وبر اساس تجربهام، هنر در جامعه میباید نیازهای حسی و عاطفی انسانها را منعکس کند. پس هر دو نوع هنر در جامعه وجود دارد و باید هر دو بررسی و شناخته شود و با هم مقایسه نگردد. برای اینکه وقتی شما مثلاً میهمانی دارید یا عزاداری دارید، یا هرگونه گردهمایی از این دست، احتیاج به یک نوع هنر دارید که مثل ترانه مثل عکس یا چیزهای دیگر که مناسب آن دلیل گردهمایی باشد. نمیدانم، مگر میشود در جایی که عروسی و شادی است، ترانه "خونه" خوانده شود. برای همین است که من فکر میکنم هنر برای هنر در زمانی که جامعه نیازمند تغییر و تحول است و نیازمند سامان یافتن است، برمیگردد به آنهایی که هنر برایشان یک تجمل است، اما برای تودهها و اکثریت مردم ستمکِش، هنر برای مردم است که به آنها انرژی میدهد، امید میدهد، احتمالاً چراغی است که آینده را نشان میدهد.
استاد بفرمائید چه جلوه زیبا و کششی در ترانهسرایی دیدید که این رشته هنری را انتخاب کردید؟ البته شما در رشتههای مختلف فعالیتهای گسترده دارید که به آنها اشاره خواهیم کرد. از این ترانهسرایی و این هنر در مطرح کردن مسائل اجتماعی و دغدغههایی که در ذهنتان وجود داشت، چه بهرهای جستید؟ چون شما از ترانهسرایی در طرح مسائل اجتماعی استفاده کردهاید و قطعاً این موضوع برای شما گرایش سیاسی هم ایجاد کرده، لااقل در ذهنتان، آیا یک چنین برداشتی درست است؟
کاملاً درست است، نظر من این است که هیچ موجود زندهای و هیچ انسان متمدنی نیست که سیاسی نباشد. بنابراین شما عکسالعملهای سیاسی را آنقدر توسط هر کسی در روزمرگی زندگیش میبینید که یادتان میرود همه سیاسیاند. اما در جوامع ما، تحزب و تشکیلاتی بودن را هم به عنوان سیاسی بودن مطرح میکنند، بنابراین وقتی میگویند فلانی سیاسی است، احتمالاً منظورشان این هست که حزبی است یا به تشکیلاتی تعلق دارد. حالا شما از این سیاسی گفتن به من منظورتان کدام یک است؟
منظورم این است که آیا شما گرایشی به حزبی، گروهی، تشکیلاتی، چپی، راستی، چیزی اینگونه داشتهاید، یا نه؟
طبعا هر انسانی گرایشی دارد. من متاسفانه عضو هیچ حزب و تشکیلاتی نیستم و نبودم. میگویم متاسفانه برای اینکه وقتی شما با جهانی ستیزه میکنید که جهان نابرابر، ظالم، زنستیز و غیرقابل تحمل است و به صورت تشکل جهان را اداره میکند، نمیتوانید بدون تشکل با آن بجنگید، اما شوربختانه من این شانس را نداشتم که حزبی یا تشکلی باشد که بتوانم صد در صد به آن پیوسته بشوم و الان هم در جوان سالگی هستم، هنوز صبر میکنم، شاید اتفاقی بیفتد (با خنده).
یعنی شما تشکلات سیاسی را یک مکانیزمی برای مبارزه در مقابل حکومتها میدانید؟
برای مبارزه احتیاج به سازمان و پایگاه است، به صورت منفرد که نمیشود با تشکلات حاکم بر جامعه مبارزه کرد. اما آنچه که هست این است که ما در میان جهان زندگی میکنیم، آنچه از رخدادهای دیگری که در سرتاسر جهان اتفاق میافتد، مثل یک کار هنری یا جنگ یا اخبار گوناگونی که میآید، روی جوامع مختلف هم اثر میگذارد. در دوره جوانی ما که همه کاپشن سبز میپوشیدند و عکس چهگوارا را میزدند اینور و اونور، خوب، ما جوانان بدون اینکه حتی بدانیم مانیفست آنها چیست و چهگوارا چه اندیشهای دارد، از آن عکسی که میدیدیم و تعاریفی که میشنیدیم، خوشمان میآمد و به صورت عاطفی دلمان میخواست، جای او میبودیم. یا چیزهای دیگر. به هر روی، اما این که راجع به کارهای من میگویید، کارهای من را من بوجودشان نیاوردهام، در حقیقت من آن حسام را از جهان پیرامونم، بازآفرینی کردم، روایت کردم، به عنوان یک پسر جوان که شروع کردم به اینکار، تاکنون. چون آفرینش هنری مثل زایمان است، وقتی انسان باردار میشود، هنرمند از جامعه و پیرامونش باردار میشود و بعد بستگی به توانش، بستگی به دانشش، بستگی به راه و روش اندیشهورزیاش، مثل یک اثر هنری که فرزند انسان میماند، تا خلق نکند، امکان ندارد که راحت بشود.
به چه دلیلی به مسئله جنگل و ماجرای سیاهکل پرداختید، این حادثه چه تاثیری در شما گذاشت؟ که شما ترانه"جنگل" را سرودید؟ همچنین در رابطه با ترانههای"کوچه بنبست" و "رودخونه" چه برداشت و تاثیری در جامعه گذاشت که منجر به این گردید که رژیم گذشته به آن عکسالعمل نشان دهد و برای شما از طریق ساواک مشکلاتی بوجود آید و دستگیر شوید؟
ترانه جنگل دقیقا اشاره به جنگل سیاهکل است. برای اینکه ما آن زمان توی خیابان که میرفتیم، به هر صورت در آن جامعه زندگی میکردیم، من یادم است که آن موقع داشتم میرفتم به دانشکده، یک پوستری دیدم که در خیابان به دیوار زده بودند و از طرف سازمانهای اطلاعاتی و ساواک، دنبال یک سری آدم تحت تعقیب میگشتند. من در آنجا تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده است. بعد رفتم توی فکر، سر کلاس و در دانشکده هم صحبت بر سر همین ماجرا بود و چون رشته تئاتر هم میخواندم، خبر اینگونه انتشار یافته بود که یک سری جوان سالهایی که دور هم جمع شده و میخواستند برای آزادی زندانیان سیاسی فعالیتی بکنند و یا برای جهان بهتری به زعم و پندار خودشان کاری انجام دهند، داخل جنگلی کشته شدند، مورد هجوم قرار گرفتند و در آنجا ساواک و نیروهای انتظامی پیش از آنکه کاری بکنند رفته بودند و به روستائیان گفته بودند یک سری آدمهای خائن و دشمن خارجی آمدهاند و میخواهند به شماها حمله کنند، بنابراین روستائیان هم به نیروهای متخاصم و ضد نیروهای جنگلی تبدیل شده بودند. من این پدیدهها را در ذهنم، هی میدیدم و به همین خاطر است که گفتم "پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه، روبرو، روبرو، قتلگاه آدمه".
در رابطه با ترانههای "خونه" و "بنبست" و دیگر ترانههای من هم، همینگونه برداشتهای اجتماعی است. من آنچه را که میدیدم و در آن زندگی کرده بودم را نمیتوانستم در ذهن و قلبم خاطرات آنها را نابود کنم، بنابراین این موضوعات یقه من را میگرفتند و به صورت ترانه به سمت شنوندگان روایت میشدند. الان که نگاه میکنیم، خوشبختانه در هیچ کدامشان من جهت نگرفتم، شعار ندادم، زندهباد سمتی یا مردهباد سمتی دیگر. از این برداشتها نداشتم. در آن سن و سال دلم سازندگی میخواست. میگفتم بیائید دست در دست هم بگذاریم تا دوباره خانهمان را بسازیم یا "دوباره کی میآد دست رو دستم بذاره".
ساواک برای چه روی این ترانهها حساسیت نشان داد؟
ببینید، زبان فارسی اینگونه است که به خاطر فرار از استبداد حاکمان برای هنرمندان، از ابتدا آنهایی که کارشان با واژه و کلمات بوده مثل شاعران، مجبور بودند آنقدر با لایههای ایهام چیز بنویسند که کشته نشوند، زندانی نشوند، شکنجه نشوند، از دربار خلفا اخراج نشوند تا بتوانند زندگی کنند. بنابراین هنوز هم همانطور است. شما به شعر انگلیسی توجه کنید اینطور نیست که بتوانید هر واژه را به شکلهای مختلف معنی کنید. این زبان به ما هم ارث رسیده است. ادارههایی هم مثل اداره نگارش بودند که شعر را بررسی میکردند، اما وقتی این ترانه در جامعه پخش شد و برخی از شنوندهها، آرزوها و امید یا امیال خود را در آنها میدیدند، اینها معنی شعر را میفهمیدند و وقتی این تفکرات و تفسیرات رایج شد، آن موقع ساواک به خودش آمد و عکسالعمل نشان داد.
در ساواک چه برخوردی با شما کردند؟ آیا شما و داریوش را با هم گرفتند؟
از نظر زمان بله، ما با هم دستگیر شدیم، ولی هیچ وقت ما همدیگر را در داخل بازداشتگاه ندیدیم. همهاش از ما سوال و جواب میکردند. مثلاً تحت تاثیر کدام گروه هستید؟ کی به شما گفته این ترانه را بسرایید؟ ولی بعد از مدتها دیدند، نه، چیز خاصی نیست. ولی همان مدت هم که آنجا بودیم، خیلی یاد گرفتیم که چگونه میتوان با آنها مبارزه کرد (با خنده). من همیشه میگویم، زندان اوین، کارخانه قهرمانسازی بود.
یکی از بزرگترین مشکلی که اهل قلم در هر دوره از گذشته تاکنون داشتند، موضوع سانسور است و بدتر از سانسور، خودسانسوری است که از سانسور بدتر است. یک هنرمند چگونه میتواند از این سد عبور و با نسلهای خودش ارتباط برقرار کند، شما چگونه با این مانع برخورد کردید؟ آیا شما روش کار، عمل و تجربیات خودتان را به دیگران مثلا شاگردانی آموزش دادهاید؟
نه، من نتوانستم از این سد بگذرم، چون وقتی آدم در یک جامعهای زندگی میکند، مثل الان که سانسور سیاهتر و عمومیتر است و در سطحها لایه و فرمهای بیشتری در جامعه اعمال میشود، حتی در گزینش "تنپوش" و گزینش "اسم" هم هست، این موضوع پس از یک مدت جزو زندگی مردم و فرهنگ میشود. به همین دلیل است کارورزان فرهنگ و هنری که دلشان میخواهد به مردم کشورشان خدمت کنند، تلاش میکنند که فضای بهتری را لااقل در آثارشان برای مردم بوجود آوردند، به همین دلیل من تخیلم را با واقعیتهای پیرامونم در جدل و جدال گذاشته بودم و نتیجهاش در ترانه و تئاتر من نمود دارد.
چگونه شد که با اساتیدی مثل میلاد کیایی، پرویز مقصدی، واروژان و از همه مهمتر با بابک بیات همکاری میکردید، تاثیرپذیری شما نسبت به هم چگونه بود؟ چون من میدانم که شما به صورت گروهی با هم همکاری میکردید.
من زمانی که خیلی جوان بودم، 15، 16ساله، این شانس را داشتم که با میلاد کیایی که نوازنده بسیار خوب سنتور بود، آشنا شدم، با هم تیم شدیم و با خانم پرستاری به نام "فراصت" که به صورت غیرحرفهای ترانه میخواندند یک مدت کار میکردیم، اما بزرگان دیگری که نام بردید مثل پرویز مقصدی و بابک بیات و واروژان، با آنها هم در زمانهای مختلف به صورت تیمی کار کردیم. من با بابک بیات هم محل بودم. خیلی کوچک بودیم، 6، 7 ساله تا مدتهای زیاد. بابک خیلی دلش میخواست که خواننده شود. من بازدارنده اینکار شدم و توجهش را بیشتر به آفرینش موسیقی وا داشتم. در هر صورت فکر میکنم بابک یکی از بزرگترین آهنگسازهای سرزمین ما در زمینه موسیقی پاپ است.
بفرمائید که نقطه آفرینش یک ترانه، با ترانه شما شروع میشد یا با یک ملودی که آهنگساز میزد. نطفه کار چگونه بسته میشد؟
هر دوی آنها اتفاق میافتاد، بعضی اوقات هم زمان بود. مینشستیم با هم، یک مصراعی یا بیتی را من مینوشتم، ادامه میدادیم، بعد کامل میشد. یا به عکس. بنابراین دو نوع این فرایند تجربه میشد.
جناب جنتی عطایی عزیز، آیا به موسیقی کلاسیک هم علاقمند هستید و روی شما تاثیر دارد؟ موسیقی تلفیقی چگونه؟
من هر نوع موسیقی را دوست دارم و گوش میکنم. هر نوع شعری را و هر نوع تئاتری را. گونههای مختلف را دوست دارم. اما اینکه خودم در کدام یک از این گونهها، دوست دارم فعالیت کنم، کاری است که تاکنون انجام دادهام. اتفاقاً من در کودکی و نوجوانی، نزد آموزگارهایی مثل استاد سلمکی، استاد جهانپناه و استاد اسدالله ملک چند سال ویولون زدن یاد میگرفتم. طبیعی است آن موسیقی که آنها از بزرگانش بودند، مثل پاپ و مدرن نبود، موسیقی سنتی فارسی بود. در ضمن پدرم هم تار میزد. بنابراین کار من با موسیقی سنتی ایرانی شروع شده است. ولی بعد که با گونههای دیگر موسیقی از سرزمینهای مختلف آشنا شدم و نیاز جامعه ما در آن روز که در حال تغییر و تحول بود، همه چیز داشت عوض میشد، مثلاً درشکه جایش را به تاکسی داده بود، یا رادیو و تلویزیون آمده بود و شهر را گرفته بود، این جبری بود که جامعه در حال مدرن شدن بود. بنابراین موسیقی هم عوض شد.
آیا برای ترانه و موسیقی که روی آن میگذاشتید، خواننده خاصی را در نظر میگرفتید؟ یا شده بود که شما برای خواننده خاصی ترانه و آهنگ آماده کنید؟
در سالهای اول بله، ما با آهنگساز کاری را آماده میکردیم، میگفتیم که این ترانه را بدهیم، این یا آن خواننده بخواند، ولی بعدها و مخصوصاً از زمانی که با پرویز مقصدی گروه شدیم، خواننده هم باید جزو کسانی میبود که ببینیم از گروه دوستان خوانندهمان، کدام بهتر میتواند آن ترانه را اجرا کند. کار را به او میدادیم، و بعدترها با واروژان یا بابک بیات، خواننده همتیم ما بود و با هر خوانندهای کار نمیکردیم. مثلاً یک خانواده هنری بودیم، یک شاعر، یک آهنگساز و احتمالاً تنظیمکننده و یک یا دو یا حداکثر سه خواننده.
چه دلیلی وجود داشت که از ترانه به تئاتر از تئاتر به سینما و هنرهای دیگر، پل زدید و حرکت کردید؟ کدام یک از این رشتهها را برای خودتان موفقیتآمیزتر میدانید؟
البته من بیشتر برای متن فیلمها ترانه میساختم و چند فیلمنامه نوشتهام. اینها فعالیت من است، من در فیلمسازی فعالیت زیادی نداشتم.
فیلمنامه، فیلم فدایی چی؟
بله، فیلمنامه فدایی را من نوشتهام. چند فیلمنامه دیگر هم نوشتهام ولی به آن صورت نمیتوانم خودم را فعال در زمینه سینما بدانم. محور کار من ترانه و تئاتر بوده است.
آیا فکر نمیکنید، این تنوع زیاد در کارها را اگر کمتر میکردید، کیفیت کارهایتان بهتر میشد؟
نمیدانم، اگر شما فکر میکنید، کیفیت کارهای من بد است، این بحث دیگری است.
نه، من اینگونه فکر نمیکنم، میگویم الان کارهایتان عالی است، آن موقع عالیتر میشد.
نه، ممکنه بدتر میشد. برای اینکه هیچوقت، هیچ سندی، هیچ تجربهای، هیچ کتابی در تاریخ بشریت وجود ندارد که این بهتر یا بدتر شدن را ثابت کرده باشد. چون هر اثری یک آفرینش مستقل است که ربطی به هم ندارد. حتی دو تا ترانه یک ترانهسرا میتواند مثل هم نباشد. بنابراین نمیتوان گفت که فکر نمیکنید اگر به جای دو تا ترانه، یک ترانه سروده بودی، آن ترانه بهتر میشد.
لطفاً بفرمائید گرایشهای هنری شما از یک رشته به رشته دیگر را چه ضرورتی ایجاب کرد، آیا در ترانه نمیتوانستید آن ایدههایی را که داشتید بیان کنید، که به رشته دیگری رفتید؟
این رشتهها با هم فرق اساسی دارد، مثل اینکه شما به یکی بگویید، چرا فیلمبرداری میکنید و بعد میروید کارگردانی میکنید، مگر در کارگردانی نمیتوانید همه ایدههای خود را اعمال کنید. این کار دو هنر کاملاً متفاوت است. در یک تصویر، دیالوگ و کاراکترسازی اهمیت ویژه دارند. در ترانه، ساختار زبانی، فونتیک بودن، زمزمهپذیر بودن و در پیوند با رخدادهای هم اینک آفرینشگری کردن، مهم است.
به نظر من نفوذ ترانه در جامعه بویژه در قشرهای مختلف مردم، از نفوذ کتاب و شعر بیشتر است. آیا شما هم به این حرف اعتقاد دارید؟
در همه جهان همینگونه است، برای اینکه ترانه همهگیرترین نوع آفرینش هنری است. اصلاً ترانه به عنوان صدای کار، فریاد کار در تاریخ جامعه بشری بوجود آمد، که سامان و سازمان بدهند همکاری خودشان را، کارگران دوران تازه که از زندگی فردی به جمعی منتقل شده بودند، با صدا و واژههای آن دوره خودشان که در غار و در کوه پایهها زندگی میکردند، چیزهایی را میگفتند که بتوانند به هم خبررسانی کنند و زندگی نمایند. این را جامعهشناسی هنر اسمش را گذاشته است فریاد کار یا صدای کار، این یعنی ترانه، نوع ملودی که از گلوی افراد در میآمد و واژههایی که روی آن میگذاشتند که مثلاً حالا ببر عقب، حالا بیاور جلو، یک چیزهایی شبیه این، آرام آرام اینکار تبدیل شد به ترانه. ترانه یک وجهه متمایز دیگری هم دارد، و آن این است که شما اگر بخواهید، شعر بخوانید باید بروید یک کتاب شعر بردارید و بخوانید یا رمان هم باید بروید کتابفروشی بخرید یا برای سینما، باید بروید بلیط بخرید. همه این نوع هنرها را شما هستید که انتخاب میکنید. اما ترانه اینگونه نیست، ترانه شما را انتخاب میکند. شما نشستهاید در خانه، یکی از توی کوچه دارد میخواند یا رادیو ترانهای پخش میکند. همه جا هست، توی اتوبوس هست. البته به شرطی که مثل کشور ما نباشد که زیر سانسور قرار بگیرد و موسیقی و ترانه قدغن باشد.
برگردیم به شعرهای شما، سبک شعر شما چگونه است، گرایش به شعر کلاسیک دارید یا به شعر نو و نیمایی؟
منظور شما ساختار فرم است! اما شعرهای من که بیرون از حوزه ترانه است، شیوه و سبک خودم را دارد. اما از لحاظ ساختار زبانی در شعرهایم، فکر میکنم به زبان زادگاهم به خراسان برمیگردد. به ریشههای سبک خراسانی.
با توجه به اینکه مهدی اخوان ثالث از شاعران مهم سبک خراسانی در دوران معاصر است، آیا از ایشان هم تائیرپذیری دارید؟
حتماً، هر هنرمند تازه آغاز کردهای ازهنرمندان برجستهی پیشنین تاثیرپذیری دارد.
یعنی به عروض و وزن شعر فارسی پایبند هستید؟
نه، مگر اینکه روزی بخواهم در گونههای کلاسیک ساختار عروضی کار کنم. من جوان که بودم مثل همه غزل و قصیده و قطعه میسرودم. بعداً وقتی شعر دچار تغییر و تحول شد و شعر نو بوجود آمد، طبیعی است که دیگر رعایت عروض و قافیه به صورت تساوی مصراعها و ابیات را اجرا نکردم. در ترانه اصلاً چنین رعایتی اساسی نیست.
لطفاً از کار تئاتر خودتان صحبت کنید؟ از ارتباط مستقیم با مخاطب در تئاتر و علت گرایشتان به کارهای کارگردانی، از همکاری با بهروز وثوقی و گلشیفته فراهانی.
تئاتر و نمایشنامه "یک رویای خصوصی" که در آن بهروز و گلشیفته هنرنمایی کردهاند، یکی از آخرین کارهای من است. البته من از کودکی در کار تئاتر بودم. ولی بیشترین کارهای تئاتری من در تبعید انجام گرفته است. من در ایران که بودم، یکی دو نمایش بیشتر این شانس را نداشتم که روی صحنه ببرم. یک نمایش بود به نام "گربه، مرداب، انتظار" که زندهیاد فرهاد مجدآبادی کارگردان آن بود. یکی هم که خودم کارگردانی کردم به اسم "سوگنامه برای تو"، که زندهیاد خسرو شکیبایی در آن نقش داشت. بعد که به تبعید آمدم، فکر میکنم اولین کارورز تئاتر بودم که در خارج مشغول به کار تئاتر شدم و فکر میکنم که در تعدادی از بزرگترین و معتبرترین سالنهای تئاترهای بینالمللی، نمایشنامههای من با زبانهای مختلف و با هنرمندان بسیار معتبر تئاتر به روی صحنه رفته است. اما در پیوند با نازنینمان بهروز وثوقی، نمایشی داشتم به اسم "رستمی دیگر، اسفندیاری دیگر"، در تبعید ما آنقدر هنرپیشه در پیرامونمان نداشتیم که از بین آنها، انتخابی انجام دهیم. بنابراین شما باید در بین یک نفر همان یک نفر را انتخاب کنید و باید نقشی بنویسید که همان یک نفر بتواند اجرا کند که این هم یکی از عوامل بازدارنده هنر در تبعید است. به همین دلیل از بهروز عزیز دعوت کردم و ایشان بزرگوارانه پذیرفتند، از امریکا به انگلیس آمدند و با شرایط بسیار ساده گروه ما در "رستمی دیگر، اسفندیاری دیگر" و بعدها در "پروانهیی در مشت" و "یک رویای خصوصی" همکاری کردند.
آقای جنتی عطایی، این نمایشنامه "پرومته در اوین"، این اسم آدم را یاد کتاب "پرومته در زنجیر آشیل" میاندازد. چگونه شد که این اسم را انتخاب کردید؟
این پرومته اساطیری یونان است. پرومته سنگی را میخواست به بالا ببرد و میافتاد و او با مقاومت و سختکوشی اینکار را تکرار میکرد. پرومته در اوین، دو نسخه دارد که شخصیت اصلی آنها زن و مرد نویسنده هستند، که به خاطر نوشتن دستگیر میشوند و مثل پرومته در زندان مقاومت میکنند. این نمایشنامه به انگلیسی، فرانسه و آلمانی هم ترجمه شد و روی صحنه رفت.
نظرتان در رابطه با هنر در جامعه امروز ایران چیست، آیا ارتباط دارید؟
هنر تئاتر طوری است که باید در محل حضور داشت و دید، بنابراین ارتباط مستقیم من خیلی کم است. ترانه را میشود، شنید.
با یغما گلرویی، ترانهساز داخل ایران هم ارتباط دارید؟
داشتم! ایشان مصاحبهای با من کردند از طریق تلفن. من با هیچ کس در ایران نمیپذیرم مصاحبه کنم چون میدانم که آنها باید و بناچار کتاب را ببرند به اداره ارشاد، و بیشک سانسور شامل حال آن کتاب میشود. آن موقع که با ایشان مصاحبه کردم، چون اینقدر شناخت و تجربه نداشتم و مطمئن نبودم؛ که اگر کسی حتی قول هم میدهد که کار را به سانسور نبرد، نباید آن پیشنهاد را بپذیرم. ولی الان میدانم که اینکار امکان ندارد و مطلقاً و دیگر چنین کاری را نمیپذیرم. من در اینباره حتی با دوست نازنینم بابک بیات سالها قهر کردم، به خاطر اینکه یک ترانه من را در فیلمی به نام "مرسدس" استفاده کرده بود و در متن ترانه دست برده بودند. اسم شعر را عوض کرده بودند، او به من قول داده بود اینکار را نکند، بنابراین شامل همه چیز میشود. اگر کتابی از من در ایران چاپ بشود بدانید با توافق قطعی و پایانی من هرگز نبوده است.
البته یک شبکه چاپ کتاب زیرزمینی در ایران فعال است که مجموعه ترانههای شما را چاپ کرده است، شما از این مطلع هستید؟
بله، چاپ میکنند ولی من نه خبر دارم و نه موافق بودهام.
نظرتان درباره جامعه فرهنگی تورنتو، در حد همین یک هفته و جلساتی که برگزار کردید، چگونه است؟
بسیار خوب بود، افراد بسیار مهرورزانه با من برخورد کردند. اصلاً تصور نمیکردم که اینگونه باشد. با توجه به اینکه همان شبی که برنامههای من بود و برگزارکنندگان برنامهها، علیرغم آنکه 6، 7 ماه این برنامه ما تبلیغ شده بود، ناگهان در عرض دو سه هفته مانده به برنامه ما، کنسرتهای دیگری گذاشتند، البته اینکار برای من اصلاً مهم نبود. ولی وقتی رفتیم توی سالن دیدیم که استقبال از برنامه ما بسیار خوب و شایسته بود.
پس بنابراین توجه و علاقه جامعه فرهنگی تورنتو را مثبت ارزیابی میکنید؟
بله، تعداد افراد مهم نیست، مخاطبان اهل فرهنگ و شناخت مهم است.
آقای جنتی، بفرمائید چگونه بعد از انقلاب از ایران خارج شدید؟
یعنی شنا کردم یا راه دیگر (با خنده)؟
منظور من این است که چه احساسی کردید که تشخیص دادید باید از کشور خارج شوید؟
من به همراه برادر کوچکترم تورج که دو سال از من کوچکتر است خارج شدیم. پدرم پارتی بازی کرد و ما را سوار هواپیمای باربری کرد و اینگونه گریختیم. این جریان مربوط به موقعی است که من ترانه "مار در محراب" را نوشتم:
"که میبینم من عاشق
چه ماری خفته در محراب
خوشا از بند تن رستن
پی آزادی انسان
نمیترسم من از ایثار
که اینک سر، که اینک جان"
آن موقع 31 سالم بود (1357). قبل از اینکه بیایم، منزل یکی از همدانشکدهایام بودم، عدهای جمع شده بودند، آنها در همانجا مرا تهدید میکردند که باید به مذهب و اعتقادات احترام بگذارید. در آن موقع موج اعتقادات مذهبی در حال آمدن به سوی جامعه بود. فکر میکنم در همان زمانی بود که صدای انقلاب شما را شنیدم پخش شده بود. من این ترانه را نوشتم و در اوایل سال 1358 منتشر شد.
چه انتظاری از مردم دارید، چه انتظاری از هنرمندان دارید، و چه پیامی برای آنها دارید؟
امیدوارم همه تندرست و شاد باشند و هر هنرمندی بتواند بدون سانسور و سرکوب کارش را انجام دهد. امیدوارم مردم به جایی برسند که اعدام نباشد، شکنجه نباشد، فقر، ستم، زنستیزی نباشد. حکومت مذهبی نباشد، آزادی باشد.
جنابعالی فکر میکنید چه مطلبی را من از شما نپرسیدهام که خودتان عنوان کنید؟
همه چیز عنوان شده است. شما این مصاحبه را برای من بفرستید، اگر چیز جدیدی به ذهنم رسید، به آن اضافه میکنم.
از اینکه این فرصت را به ما دادید، سپاسگزاری میکنم. خدا نگهدارتان
لطف دارید، پاینده باشید، غم آخرتان باشه (با خنده).
۱- ماسک ان-۹۵ بزنید، کرونا از ماسکهای معمولی رد میشود. ۲- فیلتر هوای قوی هپا بگذارید. ۳- تا جایی که میتوانید از مردم حذر کنید. ۴- تغذیه خوب و سالم داشته باشید، مقادیر زیاد ویتامین C و D مصرف کنید. ۵- بسیار ورزش کنید. ۶- اگر توانستید حتما واکسن بزنید.
درباره نویسنده/هنرمند
![]() | Hassan Golmohammadi حسن گلمحمدی نویسنده، شاعر و روزنامه نگار ساکن تورنتو است. او عضو هیئت علمی در دانشگاه تهران بوده و دهها جلد کتاب و صدها مقاله از او در ایران و کانادا منتشر شده است. |
ویراستار اول: آرش مقدم؛ ویراستار نهایی: پر ابراهیمی - ویراستاری موقت: عباس حسنلو
ویراستار اول: آرش مقدم؛ ویراستار نهایی: پر ابراهیمی - ویراستاری موقت: عباس حسنلو





















