از خدا پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد آنکه درست سر بزنگاه و چند ساعت مانده به ارسال رایانهای مجله برای چاپ به چاپخانه، این فضولخان، یعنی همین فضولخانی که همیشه با مطالبش خنده به لبهای خوانندگان میآورد، یواشکی و یکهویی قلم و کاغذ را پرت کرد روی میز و مثل حالت قهر از دفتر رفت بیرون، حتی پشتش را هم نگاه نکرد. ما که هاج و واج از این حرکت غیرحرفهای فضولخان مانده بودیم، بدون درنگ به دنبالش دویدیم که ببینیم قضیه چیست؟
Sub-Category: Fun
Happened at: Canada
Wednesday, March 6, 2019 - 19:00













